بایگانی برچسب: دل‌نوشته

من پردیسی‌ام ولی دیگه موقع معرفی خودم نمی‌گم!

قبلا هم گفته بودم که در مورد بچه‌های پردیس توی دانشگاه جو منفی‌ای وجود داره چون مخالفت‌هایی با فلسفه پردیس وجود داشته و از اون طرف هم بچه‌های پردیس اون‌قدر ناشناخته هستن توی دانشگاه که به اون جو منفی بیشتر دامن میزنن.

من به شخصه برای بهبود این وضعیت تصمیم گرفته بودم که هرجایی که خودم رو معرفی میکنم بگم که پردیسی ام، این تلاشی بود که از من بر میومد، و این کار رو هم کردم. ولی این چند روزه متوجه شدم که انگار بعضی از دوستان برداشت‌شون از این حرکت این بوده که من برای خودنمایی این کار رو می‌کنم. بنابراین از این به بعد من پردیسی هستم ولی دیگه این رو موقع معرفی خودم اعلام نمیکنم (البته پنهان هم نمیکنم)!

پی‌نوشت: این نوشته قرار بود دو بخش داشته باشه که تصمیم گرفتم بخش دوم رو در قالب یه نوشته‌ی دیگه بنویسم.

کلیدها

یکی از حرف‌هایی که آقای رزمی خیلی تکرار می‌کردن این بود که (البته این چیزیه که من یادم مونده)

کتاب بخونید. چون توی کتاب‌ها کلیدهایی پیدا می‌کنید که جواب سوال‌هاتونه.

و همین‌طور روی این موضوع تاکید داشتن که. (البته این قضیه بحث برانگیزه ولی از نظر من منطقیه)

انسان فیلم نمی‌بینه.

این چندروزه خیلی با خودم درگیری داشتم. معمولا این درگیری‌ها بعد از دیدن یک فیلم اتفاق میوفته و دلایل‌ش معمولا نامعلومه. این بلا سر فیلم‌هایی بر سر من اومده که لزوما شاخص هم نبودن: The Perks of Being a Wallflower، Silver Lining Playbook، هیس و جدیدا هم Book Thief، Divergent و The Fault in Our Stars.

نتیجه‌ای که من دیشب بهش رسیدم این بود که این کلید‌ها توی فیلم‌ها و (احتمالا) موسیقی‌ها هم پیدا می‌شن ولی خیلی خیلی سخت‌تر. در واقع این نتیجه تجربی بود: من یک کلید مشترک توی Silver Lining Playbook، هیس و The Perks پیدا کردم. البته با تلاش خیلی زیاد. ینی قبلا هم سعی کرده بودم کلید‌هایی پیدا کنم ولی درک الانم اینه که اون کلیدها نسبت به کلیدی که دیشب کشف شد خیلی سطحی بودن.

مشکل فیلم و موسیقی اینه که با توجه به ترکیب موسیقی، واژه‌ها و تصویرها کلیدها توشون خیلی پیچیده‌تر و در عمق‌تر هستند نسبت به کتاب که واژه‌ها تنها راه ارتباطی توشه.

کلیدی که من دیشب بهش رسیدم (و در واقع دیشب به روشنایی رسیدم :) ) جنگ با گذشته (با این که ۱۸ سالمه!) بود. گذشته و اشتباهات خودم رو نمی‌تونستم قبول کنم و این به عامل تخریب کننده تبدیل شده بود. عاملی که همیشه باهاش در جنگ بودم و نمی‌تونستم پیروز بشم. دیشب در نهایت این قضیه رو قبول کردم و جنگ تموم شد. نه به این راحتی‌ای که دارم بیان‌ش می‌کنم ولی تموم شد.

الان هم حس بهتری دارم نسبت به روزهای گذشته :)

وقتی آدم‌ها «آدم بزرگ» می‌شوند

– الان دیگه بزرگ شدی!

+ برا چی؟

– توی وانمود کردن استاد شدی! بدون این که نسبت به موضوع احساس خاصی داشته باشی لبخند میزنی. یا تظاهر می‌کنی که از یه موضوع خوشت اومه. یاد گرفتی جواب حرفای تعارفی مردم رو بدی و رفتاری کنی که مؤدبانه باشه.

+ حالا چی؟

– نمی‌دونم! منم تاحالا جلوتر نرفتم! نمی‌دونم اصلا آیا این راه ادامه داره یا نه! فقط می‌دونم که اگه «بزرگ» نشده بودم این رفتارا برام عجیب بود. برام عجیب بود که چرا یک‌سری آدم تظاهر می‌کنن که نسبت به همدیگه احساس دارن! یا تظاهر می‌کنن که به فکر همدیگه هستن. یا هرچیز دیگه. چرا رسوم وجود دارن و چرا اصولا باید حفظ بشن. کی گفته که هویت ما با حفظ رسوم حفظ می‌شه و اصلا کی گفته که هویت ما چیز خوبیه که بخوایم نگه‌ش داریم و تغییرش ندیم. کی گفته که روابط بر پایه‌ی یک‌سری تظاهر و ریا چیزیه که باید باقی بمونه یا حفظ بشه که مجبور شیم «بزرگ» شیم. نمی‌دونم…

چقدر وقت لازم است

آموزش برنامه‌نویسی برای این قطع شد که من و مهدی داشتیم در مورد آموزش‌های برنامه‌نویسی حرف می‌زدیم که مهدی گفت که به نظر من راه رو اشتباه اومدی و اگر یادت باشه به ما اول الگوریتم یاد دادن و به این شکل آموزش برنامه‌نویسی قطع شد.

امشب من دوباره شروع کردم به نوشتن سری دوم که قراره به شکل پادکست + نوشته باشه و الان نوشته اولش حاضره فقط دنبال جای آروم برای ضبط می‌گردم!

این مشکل برام پیش اومده که چقدر لازمه روی مبحث وقت بزارم. خوب توی بخش اول تقریبا الگوریتم رو توضیح دادم البته مشکل این‌جاست که نمی‌دونم آیا این کافیه یا نه.

ایشاالله اولین بخش رو امشب ضبط و منتشر می‌کنم ولی لازمه بدونم که آیا وقتی که گزاشتم کافی بوده یا نه.