بایگانی برچسب: جامعه

پادکست نیو فولدر، شماره‌ی یکم: تنبلی

خوب! یه شماره‌ی جدید بعد از حدود شصت روز! و من امروز به این نتیجه رسیدم که در حال حاضر توانایی انتقال احساسات با لحن رو ندارم، شاید بعد از سی – چهل شماره پیدا کنم :)

توجه کنید که چون سعی کردم از رو نخونم، محتوای پادکست یه ذره با متن‌ش تفاوت داره!

دانلود – فید پادکست – پادکست توی آی‌تیونز – آرشیو متنی پادکست


سلام!

این شماره‌ی یکم پادکست نیو فولدره و امروز می‌خوایم راجع به تنبلی صحبت کنیم. پیشاپیش از تاخیر حدودا دوماهه عذرخواهی می‌کنم و می‌تونم این قضیه رو گردن هر چیزی بندازم و زمین و زمان رو به هم بدوزم که احیانا نگم که این موضوع تقصیر منه (مثل خیلی وقایعی که توی کشورمون و توی رسانه‌هامون شاهدشون هستیم!) ولی مثل یک مرد! قبول می‌کنم که کم‌کاری من بوده و سعی می‌کنم جبران کنم. و البته بگم که این تاخیر باعث شد که در نهایت محتوای پادکست یه‌ذره پخته‌تر بشه. (البته هنوز هم خیلی خامه و واقعا هم نباید از خودم انتظار نوشتن یه متن پخته رو داشته باشم!)

قبل از شروع موضوع اصلی این رو هم بگم که تو شماره‌ی قبلی یه چیز مهم رو یادم رفت: فیلم ۱۲ مرد خشمگین یا 12 Angry Man یکی از بهترین نمونه‌هاییه که کمک‌تون می‌کنه که تفکر انتقادی داشته باشین. به جرات می‌تونم بگم از لحاظ بار آموزشی به نظر من این فیلم از هر فیلم‌های دیگه‌ای ساخته‌شده بهتره و حتی می‌شه بهش به عنوان یک آزمایش و یک آموزش نگاه کرد تا یک فیلم.

{یه تیکه موزیک}

تقریبا همه‌مون تعریف تنبلی رو می‌دونیم. برای همه‌مون اتفاق افتاده که حس و حال انجام دادن کاری رو نداشته باشیم در شرایطی که خسته نباشیم و وقت کافی هم براش داشته باشیم.

در حقیقت تعریف مشخصی برای تنبلی به ذهنم نمی‌رسه و فکر کنم برای همه‌مون هم آشنا باشه که چیه!

حقیقتش تا همین چند روز پیش هم قرار بود بجای این بخش بگم که نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم تنبلی چیز بدیه ولی یکی از استادهامون توی روشن شدن دلیل این موضوع به من خیلی کمک کرد.

از یه نگاه دیگه، تنبلی، انتخاب راه راحت‌تر در مقابل راه دشواره. وقت‌های آزادی که من توی مترو دارم رو می‌تونم صرف کتاب‌خوندن کنم (مصداق راه دشوار) یا آهنگ گوش کنم و در و دیوار رو نگاه کنم. یا توی خیلی مسائل دیگه که البته معمولا در انتهای اون راه راحت، بدبختی در کمین‌مونه. مثل نقل‌قولی که می‌گفت هزینه‌هایی که برای خواندن کتاب می‌پردازید بسیار کم‌تر از هزینه‌هایی‌ست که برای نخواندن آن می‌پردازید و ما الان مصداق این موضوع رو داریم توی مملکت‌مون می‌بینیم و چه بسا اگر خیلی بیشتر چیزی که الان هستیم کتاب می‌خوندیم، وضعیت‌مون هم خیلی بهتر بود.

حالا بیاید یه‌جور دیگه به مساله نگاه کنیم: زمانی که ما ۱ سال‌مون بود شنیدن و متوجه شدن حرف‌های دیگران برامون کار سختی بود. وقتی ۲ سال‌مون شد راه‌رفتن کار سختی بود. وقتی ۷ سال‌مون بود جمع و تفریق کار چندان راحتی به نظر نمی‌رسید و توی ۱۸ سالگی، حل انتگرال دوگانه غیرممکن به نظر می‌رسید. ولی با تمرین و گذشت زمان، الان راه‌رفتن، حرف زدن و متوجه شدن حرف دیگران و حتی شاید محاسبه‌ی انتگرال دوگانه کار راحتی باشه برامون. (البته من هنوز به اون نقطه نرسیدم!) حتی الان هم وقتی می‌خوایم یه زبان جدید یاد بگیریم اولش مثل مگس توی ظرف عسل گیر می‌کنیم و کم‌کم و با تلاشه که پیش‌رفت می‌کنیم و این‌کارها برامون آسون می‌شن.

متوجه اشتراک این‌کارها می‌شید؟ همه‌شون اول‌ش سخت بودن. حتی اگر بهش فکر کنید نفس‌کشیدن هم کار چندان راحتی نیست. و اگر توی هر مرحله تصمیم بگیریم که کار راحت رو انجام بدیم، در نهایت روزی باید تصمیم بگیریم که نفس هم نکشیم.

حالا بیاید قضیه رو برعکس جلو بیایم و بررسی کنیم که مشکل «انتخاب حداقل مسیر دشوار» چیه؟ یعنی من تصمیم بگیرم که اوکی! نفس می‌کشم، غذا می‌خورم، گلاب به روتون دشویی هم می‌رم. ولی دیگه سر تفکر انتقادی بیخیال ما شو که حوصله‌ش رو اصلا ندارم! به نظرم بهتره خودتون جواب این سوال رو بدید. در واقع این سوال مثل یک سوال دیگه در حوزه‌ی اخلاقه «چرا من باید کار اخلاقی رو انجام بدم؟». اگر به این نتیجه رسیدید که باید کار درست رو انجام داد و از طرف دیگه یه نتیجه‌ی دیگه هم رسیدید که کاری که اخلاقی باشه، کار درستیه، این دوتا رو که باهم جمع بزنید به این نتیجه می‌رسید که باید کار اخلاقی رو انجام داد. حالا در مورد تفکر انتقادی هم موضوع مشابهه. اگه به این نتیجه رسیدید که باید کار درست رو انجام داد و به این‌نتیجه رسیدید که انتقادی فکر کردن درسته، پس از نظر منطقی باید قبول کنید که باید انتقادی فکر کنید. حالا از نظر احساسی و «من حوصله ندارم» رو دیگه من نمی‌تونم جواب بدم!

بیاید یه ذره از تفکر انتقادی فاصله بگیریم.

از طرف دیگه مشکل دیگه‌ای که ما ایرانی‌ها با تنبلی داریم اینه که همه‌جا هم تشویقش می‌کنم. یک‌سری عبارت که این‌جا جاش نیست من بگم وجود دارن که بجای بار معنایی منفی بار معنایی مثبت دارن! یعنی در این حد وضعیت‌مون خرابه! توی فیسبوک و شبکه‌های اجتماعی جوک‌هایی که می‌سازیم و روایت‌هایی که کول به نظر میان خیلیاشون مصداق بارز تنبلی یا زرنگین و این نشون می‌ده که چرا وضع ما خرابه.

بیاید مثال‌های دیگه‌ای تنبلی، یعنی انتخاب راه راحت در مقابل راه دشوار، رو ببینیم: اکثر ماها وقتی نزدیک‌ترین خط عابر پیاده فقط ۱۰ متر باهامون فاصله داره، اون ۱۰ قدم رو پیاده نمی‌ریم و از راحت از خیابون رد می‌شیم.

یا مثلا به عنوان یک راننده خیلی‌ها زحمت دور کردن مسیر بجای ورود ممنوع رفتن رو به جون نمی‌خرند برای احترام گذاشتن به قانون! (اگر فکر می‌کنید که احترام گذاشتن به قانون کار درستی نیست با عرض معذرت پیشنهاد می‌کنم خودتون رو به روان‌پزشک معرفی کنید) و در مقابل خیلی‌وقت‌ها توی دل‌مون به کسی که یک‌سری قوانین مثل اومدن با موتور توی پیاده‌رو یا ورود ممنوع رفتن رو رعایت نمی‌کنه، فحش می‌دیم!

خیلی‌ها این‌جوری به این مساله جواب می‌دن: مگه کی قانون رو رعایت می‌کنه که من رعایت بکنم؟ من هم در جواب (و اگر این رو، رو در رو و از خودتون بشنوم احتمالا جواب‌م کمی فیزیکی هم می‌شه!) بهتون می‌گم که این‌جوری به مساله نگاه کن: من قانون رو رعایت نمی‌کنم، تو رعایت نمی‌کنی و اون هم رعایت نمی‌کنه و دنیا جهنم می‌شه :| به همین سادگی. (البته بعدش شروع می‌کنم حرف زدن و چیزای دیگه‌ای می‌گم که ترجیح می‌دم اون‌ها رو برای پادکست بعدی نگه دارم)

نکته این‌جاست که خیلی اوقات مسائلی مثل پیچوندن قانون و مثلا یک‌طرفه رفتن رو به زرنگی فرد نسبت می‌دن و در واقع این حس به طرف دست می‌ده که یه کار مثبت انجام داده و نتیجش می‌شه وضعیت مملکت ما.

یا مثال‌های خیلی بیش‌تری که موضوعاتی مثل فرهنگ، مسئولیت پذیری و مسائل دیگه رو شامل می‌شن و توی شماره‌های بعدی بهشون می‌پردازیم.

تا شماره‌ی بعد منتقدانه فکر کنید، سعی کنید تنبلی نکنید و سعی کنید اون فیلمه رو هم ببینید. خدانگهدار…

نژاد پرستی فقط در باره‌ی رنگ پوست نیست

فکر می‌کنم همه‌مون با واژه‌ی نژادپرستی و احتمالا بار منفی‌ش آشنایی داریم. مثل همیشه بزارید اول ببینیم ویکی‌پدیا راجع به نژادپرستی چی بهمون می‌گه:

تبعیض نژادی یا نژادپرستی، به تعریف بسیار ساده، هردو نوع از پیش‌داوری و تبعیض است که متمرکز بر تفاوت‌های نژادی حاصل از تفاوت‌های ظاهریِ جسمی/فزیکی است. به گونهٔ نمونه، چون سفید بودن نشانهٔ برتری است و من سفیدم و تو سفید نیستی، پس من از تو برترم.

مطمئنا چیزی که من این‌جا می‌خوام ازش حرف‌بزن نقد برده‌داری آمریکا نیست. چون دوران‌ش گذشته و الان سطح درک‌مون یه‌ذره اومده بالاتر و تا حدی از سیاه‌پوست‌ها به برابری نژادی رسیدن. (خیلی فیلم‌ها هستند که می‌تونن نگاه اسف‌بار مردم اون موقع به سیاه‌پوست‌ها رو توشون ببینید. مثلا Django Unchained یا Lincoln) ولی اگه توی تعریف دقیق‌تر بشیم هنوز هم کلی نژادپرستی اطراف‌مون می‌بینیم.

همون‌طور که کتاب تفکر زائد می‌گه، ما انسان‌ها یاد گرفتیم به هر پدیده‌ای با پیش‌داوری خاصی نگاه کنیم. مثلا اگر من به شما دروغ بگویم یک آدم رزل دروغ‌گوی کثیف‌ام ولی اگر ریش‌سفید محله‌تون دروغ بگه قطعا و یقینا و مطمئنا دلیل خیلی مستحکمی برای این کار داشته. ولی حقیقت اینه که خدا نگفته دروغ نگید مگر در این شرایط و بنابراین جفت‌مون کار اشتباهی کردیم و بدون توجه به پیشینه‌ی قبلی (که در مورد من احتمالا پیشینه‌ی قبلی‌ای وجود نداره ولی برای اون آقای ریش‌سفید پیشینه‌ی خیلی خوبی وجود داره) باید به موضوع نگاه بشه.

خوب، این چه ربطی به نژادپرستی داره؟ خوب این موضوع دقیقا نژادپرستیه! فقط این‌بار ما بجای این‌که به رنگ پوست فرد نگاه کنیم داریم به پرونده‌ش نگاه می‌کنیم و بر اساس اون قضاوت می‌کنیم.

شاید بگید که در صورت وقوع یک حادثه، به کسی مضنون می‌شیم که پیشینه‌ی قبلی داشته باشه ولی این موضوع کاملا فرق می‌کنه با این‌که «اگه کسی که فکر می‌کنم آدم خوبیه یه کار بد بکنه، من توجیه‌ش می‌کنم ولی اگه یکی که نمی‌شناسم همون‌کار رو بکنه؛ پس احتمالا اون آدم بدیه!» خیلی خیلی فرق داره!

متاسفانه این نگاه چیزی نیست که به این راحتی‌ها بشه از بین‌ش برد ولی می‌شه تلاش کرد که این نگاه توی قضاوت‌ها و رفتارمون تاثیر نذاره. درسته اولش کار سختیه، ولی قبلا هم گفتم. زندگی کلا سخته و اگه می‌خوایم درست زندگیم کنیم باید با سختی‌هاش کنار بیایم.

در ادامه این نگاه صرفا به دیگران محدود نمی‌شه، بلکه به خودمون هم ربط پیدا می‌کنه. وقتی کار غلطی انجام می‌دیم و می‌دونیم که اون کار غلطه (مثلا توی خیابون با محدودیت سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت، با سرعت ۱۰۰تا حرکت می‌کنیم!) شروع می‌کنیم به توجیه کردن رفتار غلط‌مون. در واقع پرونده‌ی گذشته‌مون رو باز می‌کنیم و شروع می‌کنیم هر موضوعی رو به کار غلط‌مون ربط بدیم تا از زیر بار گناه‌ش فرار کنیم. البته بعد از یه مدت هم به توجیه‌هامون و هم به اون بار گناه عادت می‌کنیم و دیگه اذیت‌مون نمی‌کنن!

لینک‌های مرتبط (که حتما توصیه می‌کنم بخونیدشون!) :اخلاقیات بیچاره رو انگول نکنیم دوستان – تجاوز گروهی به اخلاقیات

معرفی کتاب: بی‌شعوری

خیلی وقت بود می‌خواستم این کتاب رو معرفی کنم. کتاب خیلی جالبیه و راجع به مساله‌هایی حرف می‌زنه که مشکل خیلی بارزیه توی مملکت ما. (البته دوستان ارزشی می‌تونن ازش کلی آتو بگیرن که فرهنگ منحط غرب چقدر بده :| ولی خوب کی گفته که فرهنگ ما از غرب بهتره؟!)

bthnpgis

تاحالا متوجه شدید که هنوز توی نوشتن توانایی خاصی پیدا نکردم و گاهی متنی که می‌نویسم افتضاح می‌شه (مخصوصا وقتی بخوام یه چیز ادبی رو توضیح بدم!) برای همین توضیح (و تعریف از!) کتاب رو به آقای ابراهیم نبوی می‌سپارم (همون‌طور که مترجم توی نوشته‌ی خودشون راجع به انتشار اینترنتی کتاب این کار رو کردن. لینک این نوشته هم در انتهای نوشته موجوده).

این بخشی (سانسور شده) از نوشته‌ی ایشون راجع به این کتابه و لینک به متن کامل‌ش هم در انتهای نوشته موجوده:

تقریبا همه ماها کمی تا قسمتی یا بیشتر بیشعور هستیم. ناراحت نشوید، وقتی در آغاز کار متوجه شدم که من هم تا حدی بیشعور هستم، اول تلاش کردم کتاب را کنار بگذارم، اما بدبختانه علامت سووال چنگک خودش را به مغزم انداخته بود و دیگر نمی شد نادیده اش گرفت. بعد که دقت بیشتری کردم، دیدم اکثر آدمهایی که به نظرم موفق می آیند و اتفاقا از خیلی هاشان نفرت دارم، مشخصات آدمهای بیشعور را دارند. و بعد متوجه شدم انگار بیشعوری یک بخش غیرقابل انکار از وجود بخش بزرگی از آدمهاست. خیلی ها این شانس را دارند که هرگز متوجه نمی شوند بیشعورند، البته می گویم شانس بخاطر اینکه لااقل تا آخر عمر فکر می کنند که همه چیزشان درست است، اما واقعیت این است که موجودات بیشعور علاوه بر اینکه خودشان و زندگی شان را به لجن می کشند، دیگران را هم دائما آزار می دهند.

کتاب برای ما توضیح می دهد و چقدر هم خوب این کار را می کند، که بیشعوری با نادانی و حماقت فرق دارد. یک بیشعور می تواند و غالبا موجود موفقی به نظر می رسد، گاهی اوقات عکس اش را اگر نگاه کنیم به نظرمان طبیعی ترین موجود ممکن است باشد، اما وقتی همان عکس حرکت کند، تازه متوجه می شویم که با چه کسی طرف هستیم. به هر حال من فکر می کنم هر کاری دارید بگذارید کنار، مهم نیست سیاستمداران چه غلطی می کنند، مهم نیست زن تان الآن از شما خواسته حتما قبض تلفن را بپردازید. اینها را ول کنید، بروید و کتاب بیشعوری را بخوانید. ممکن است بعد از خواندن کتاب از اینکه تلفن تان قطع شده و شما کمتر مزخرف گفتید، ممکن است احساس بهتری داشته باشید.

فهرست خاویر کرمنت از کسانی که در معرض ابتلای بیشعوری قرار دارند جالب است. او افراد و گروههای در معرض شدید ابتلای بیشعوری را چنین نام می برد: ” تمام کسانی که می خواهند با بیچاره کردن انسانها حیوانات را نجات دهند/ مردمی که از زندگی در شهرهای بزرگ و دودآلود لذت می برند/ کسانی که در خیابان طوری رانندگی می کنند انگار ارث پدرشان است/ آدمهایی که با لبخندهای مصنوعی هی می گویند ” روز خوبی داشته باشید”/ نمایندگان کنگره آمریکا/ روانشناسان و روانکاوها/ آدمهایی که توی صف خودشان را جامی زنند/ شرخرها/ آدمهایی که اصرار دارند کلمات معمولی را عجیب و غریب بنویسند/ زن هایی که پاتوق شان حراجی هاست/ کسانی که در خیریه ها کار می کنند و دائما کاسه گدایی دست شان است/ آدمهایی که درباره بیشعوری کتاب می نویسند/ آنهایی که صدای پخش ماشین شان را تا ته زیاد می کنند/ زنانی که اپیلاسیون نمی کنند/ کسانی که می خواهند تلفنی به زور چیزی را بفروشند/ کسانی که موقع غذاخوردن بحث می کنند/ پدر و مادرهایی که بچه های شان در اماکن عمومی هر غلطی می خواهند می کنند/ هر کسی که این کتاب را جدی بگیرد.” صورت تان درد گرفت؟ احساس کردید جزو لیست هستید؟ دارید به رفتارهای تان فکر می کنید؟ به نظرم این شروع خوبی است.

شاید شاهکار بزرگ خاویر کرمنت در بازی او با خواننده است. بازی موثری که مثل یک سایکودرام یا بقول روانشناس های بی شعور بازی ” روان نمایشی” شما را با خودتان درگیر می کند. کتاب طنزی عمیق درباره انسان است. انسانی که رفتارهای احمقانه انجام می دهد. نویسنده در همه زمانها حضور دارد، او دائما فاصله شما را با خودش طی می کند. دائما به شما هشدار می دهد که جدی نگیرید و درست وقتی که شما فکر می کنید قضیه جدی نیست، تازه متوجه می شوید که موضوع بسیار جدی است. به نظر من شیوه و زبان کتاب، اگرچه در جاهایی توضیحات اضافی و بیهوده دارد و بارها چیزی را تکرار می کند، یک شاهکار است. کتابی که انگار خودتان دارید می نویسید یا در حقیقت در حال تولید آن هستید. یا شاید هم نویسنده هر لحظه دارد با شما مشورت می کند. همه اینها به کنار، محمود فرجامی کار مهمی را با این کتاب انجام داده است.

شاید محمود فرجامی را بشناسید. بعید می دانم نام او را نشنیده باشید. او طنزنویس بسیار خوبی است. و از آن مهم تر اینکه طنزنویس باسوادی است، هم مخاطبانش را می شناسد، هم طنز را می فهمد. منظورم از فهمیدن طنز چیزی بالاتر از تحلیل طنز یا شناختن آثار طنز یا مطالعه طنز یا خلق اثر طنز است. او رابطه انسان و طنز را می فهمد، اینکه طنز با انسان چگونه رفتار می کند، چگونه در او اثر می گذارد و چه تغییری در او ایجاد می کند. به دلایلی که معلوم است، بسیاری از کارهایش با نام های دیگر منتشر شده، اما از همین حالا که جوان است، یکی از پرتلاش ترین طنزنویسان است. اگرچه مدتی است بخاطر سفر به فرنگ کمتر کار کرده و امیدوارم کار را از سر بگیرد. نام او را در آینده بیشتر خواهیم شنید. او هم طنز می آفریند، هم با همت است و هم سیاست و فرهنگ ایرانی را می شناسد. ترجمه بیشعوری او کاری درخشان است. به همان اندازه که ساده و معمولی است دشوار و دور از دسترس است. او بازی نویسنده را گرفته و همان را به فارسی درآورده. شاید وقتی کتابش را می خوانیم بیش از یک کتاب معمولی به او مدیون خواهیم شد. او کتابی ویژه را به ما می دهد که می تواند تا عمق وجودمان رسوخ کند. (متن کامل)

من نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتاب رو مطالعه کردم و اون زمان نمی‌دونستم که کتاب بالاخره مجوز چاپ گرفته (داستان جالبی (خنده‌دار و البته گریه‌آور) از سروکله زدن با وزارت ارشاد در ابتدای پی‌دی‌اف کتاب بود). مترجم کتاب در این نوشته درخواست کرده که در صورت امکان نسخه‌ی چاپی کتاب رو خریداری کنید. در ضمن نویسنده تاکید کرده که ناشر این کتاب انتشارات تیسا است و اگر می‌توانید به نسخه‌ی رسمی کتاب در ایران دسترسی داشته باشید از دانلود نسخه‌ی الکترونیک و به ویژه خرید نسخه‌ی چاپی زیرزمینی (که بدون هرگونه اطلاع و همکاری من، و بعضا با سواستفاده از نام انتشارات معتبر انجام شده است) خودداری نمایید.

ولی اگر به هر دلیلی نمی‌تونید کتاب چاپی رو خریداری کنید می‌تونید کتاب رو از همون صفحه دانلود کنید.

پی‌نوشت: من همه‌ی محتوای این کتاب رو تایید نمی‌کنم. کتاب خیلی خوبیه ولی خوب؛ هیچ‌چیز کامل نیست و اگه با دید انتقادی کتاب رو بخونید خیلی بهتون کمک می‌کنه که بی‌شعور نباشید!

منابع + و +

پادکست نیو فولدر، شماره صفرم: تفکر انتقادی

خیلی وقت بود می‌خواستم پادکست بسازم، خیلی وقت بود می‌خواستم راجع به تفکر انتقادی بنویسم. حالا این دوتا رو گذاشتم کنار همدیگه و یه پادکست در برای تفکر انتقادی ساختم. اسم پادکست نیو فولدره چون ایده‌ای نداشتم که چه اسمی بزارم بنابراین اسم پیش‌فرض باقی موند و اگر اسم بهتری پیدا نشه (به ذهنم نرسه یا کسی به ذهنم نرسونه :) ) با همین اسم پادکست رو ادامه می‌دم.

خیلی خوشحال می‌شدم اگه مهدی هم میومد ولی…

این جزو اولین تجربه‌های پادکست منه. با تشکر از جادی که پادکست رو قبلش شنید و نظراتش رو گفت خوشحال می‌شم که شما هم بعد از شنیدن پادکست نظراتتون رو بگید و اگر مشکلی بود به بزرگی خودتون ببخشید :)

 

دانلود پادکست

فید پادکست

ویکی‌پدیا تفکر رو این‌جوری تعریف می‌کنه:

«تفکر، عملی ذهنی است و زمانی مطرح می‌گردد که انسان با مسئله‌ای مواجه‌است و خواستار حل آن است. در این هنگام در ذهن، تلاشی برای حل مسئله آغاز می‌گردد که این تلاش ذهنی را، تفکر می‌نامند. فعالیت برای حل مسئله، از مراحلی تشکیل شده‌است که از تعریف مسئله به طور شفاف، روشن و ملموس، آغاز می‌گردد و با پیدا کردن راه حل‌هایی برای حل مسئله ادامه می‌یابد و با به کارگیریِ عملی بهترین راه حل و یافتن جواب نهایی به پایان می‌رسد.»

چیزی که من میخوام بگم اینه که خیلی وقتا ما به چیزایی بر می‌خوریم، یه چیزایی بهمون می‌گن و ما میشنویم و بدون این‌که راجع بهشون فکر کنیم می‌پذیریمشون و توی ذهن‌مون جزو دسته‌بندی «حقایق» قرارشون می‌دیم. گاهی هم راجع بهشون فکر می‌کنیم و سعی می‌کنیم تجزیه تحلیل‌شون کنیم و در نهایت با اطلاعات ناقصی که داریم توی تحلیل مساله شکست می‌خوریم و بازم می‌پذیریم‌شون.

اولین دلیل این قضیه خیلی خیلی خیلی واضحه: تنبلی. اصولا ما آدم‌ها زیاد علاقه‌ای به کار زیاد نداریم، راه آسون‌تر رو انخاب می‌کنیم و در جهت کار کمتر هم تلاش می‌کنیم. ما برنامه‌نویس‌ها هم که نمونه‌ی بارز این مساله هستیم: حوصله‌ی گشتن دنبال فایل‌های تکراری رو نداریم: برنامه‌ش رو می‌نویسیم. حوصله نداریم تو محیط متنی تایپ کنیم: GUI میسازیم. حوصله نداریم فایل‌هامون رو با فلش جابجا کنیم: Cloud Storage درست می‌کنیم :)

در مورد تفکر هم داستان تقریبا همینه. ماها حوصله‌ی فکر کردن نداریم. چرا؟ چون تفکر فرآیند بسیار انرژی بریه. شما باید اطلاعاتی که دریافت می‌کنید رو با کلی اطلاعات و حقایق و منطق و احساس و اخلاق دیگه مقایسه کنید و اطلاعات جدید رو تجزیه تحلیل کنید و نکته‌های ریزش و زیر‌آبی‌های منطقی نویسنده رو پیدا کنید و استدلال‌هاش رو بررسی کنید تا بلکه به یه حقیقت جدید برسید یا این‌که یه بخشی از اطلاعات دریافتی رو به دلایل منطقی بریزید دور. تازه تو تفکر انتقادی کار سخت‌تره. حالا توضیح می‌دم.

دومین دلیل‌ش هم اینه که این سوال پیش میاد که خوب اصلا چرا باید فکر کنیم؟ متاسفانه این سوال رو نه من و نه (احتمالا) فرد دیگه‌ای بتونه جواب بده. این یه مساله‌ی شخصیه. مثل این‌که چرا باید غذا بخوریم یا بریم دستشویی. فکر کردن هم نیازیه که ما داریم. یک‌سری تفکرات‌شون رو می‌برن سمت مسائل (احتمالا بی‌اهمیتی) مثل فوتبال و دعوای بین اپل و گوگل و به قول جادی هسته‌ی CPU یه گوشی و یک‌سری دیگه هم سر سیاست و اقتصاد و دین و کلی مساله‌ی دیگه فقط به صورت سطحی بحث می‌کنن و بعضیا هم مثل من یه چیز بینابین :) البته من سعی می‌کنم اگر جایی بحث می‌کنم سطحی نباشه و مطالعه‌ای داشته باشم روی مبحث. بگذریم.

به همون دلایلی که گفتم و احتمالا دلایل دیگه‌ای که الان به ذهنم نمی‌رسه مردم علاقه‌ای به فکر کردن ندارن. اثبات‌ش هم کلی استاتوس و شایعه‌ی مسخره‌ست که توی فیسبوک منتشر می‌شه و من وقتی مقاله‌های گمانه که تلاش می‌کنه با آگاهی دادن به مردم جلوی این شایعات رو بگیره رو می‌خونم گاهی خندم می‌گیره از این شایعه‌ها و خرافات مسخره. راجع به خرافات هم انشاالله بعدا بحث می‌کنم.

خوب این‌همه حرف زدم راجع به تفکر حالا بریم سراغ بحث اصلی: تفکر انتقادی. به نظرم بهتره بحث رو با نقل قول شروع کنم. احتمالا این نقل قول در نهایت چکیده‌ی حرفهای من هم هست: کافه تو وبلاگش می‌نویسه

«منظور از نگرش انتقادی این نیست که یک چوب دستمان بگیریم و دنبال کسانی بیوفتیم که از عقایدشان خوشمان نمی اید یا به کسانی که ایده‏ای را مطرح میکنند توهین کنیم. نگرش انتقادی کارش مقایسه و سبک سنگین کردن دیدگاه‏های مختلف است، کارش این است که تنها به یک منبع خاص برای درک و فهمیدن بسنده نکند. کارش این است که جای دنباله روی انتخابهای مختلف را بسنجد و بهترینش را انتخاب کند. کارش این است که چیزهایی که مسلم و بدیهی فرض میشوند را زیر سوال ببرد. خلاصه کارش گیر دادن و رو مخ بودن است.

واضح است که این کارها جرات میخواهد. میل ناخوداگاه ما، انچه سرشت و طبیعت ما دیکته میکند، همرنگ شدن با جماعت و تبعیت کورکورانه است. خب روشن است که خلاف جریان شنا کردن و زیر سوال بردن بدیهیات جرات میخواهد.

کانت جزوه کوچکی دارد به اسم روشنگری چیست؟ در این جزوه کانت میگوید «جرات دانستن داشته باش این است شعار روشنگری». دانستن مستلزم همه ان چیزهایی است که در بالا گفتم و صد البته این چیزها جرات میخواهد. به نظر من شروع روشنفکری از همینجاست که کانت میگوید. از انجا که کسی جرات دانستن پیدا کند. یکی از اجداد روشنفکرمان در گله انسانها را در نظر بگیرید که متوجه میشود شرایط عوض شده و دیگر نیازی به زندگی گله وار نیست، میشود مستقل فکر کرد، فهمید و تصمیم گرفت. کانت همان است.»

پیشنهاد می‌کنم اون مقاله‌ی کافه رو حتما بخونید. همین‌طور جزوه‌ی روشنگری کانت رو می‌تونید از این‌جا دانلود کنید.

خیلی چیزا هست که هر روزه ما می‌شنویم و بدون پردازش قبول‌شون می‌کنیم. چون دوست دارم بیش‌تر از یه شماره پادکست بدم مثال دقیق نمی‌زنم! مثلا اطلاعات ناقص راجع به خوب یا بد بودن فلان کشور گرفته تا حتی قبول کردن این قضیه که دنیا به دو بخش خوب و بد تقسیم می‌شه و هرکی که از یه بخش قسمتی که من فکر می‌کنم بده حمایت کنه، پس طرفدار آدم بداست و خودش هم آدم بدیه.

یا مباحث پایه‌ای تر مثل مباحث دینی. این که «از بیش از یک منبع موضوع رو بررسی کنیم» خیلی توی مطالعات دین کمک می‌کنه. متاسفانه دین هم یه جور خط قرمزه بنابراین پیشنهاد می‌کنم مقاله‌ی سه کلید حقوق بشر در اسلام از وبلاگ عادل شجاعی و اگه به این‌جور مسائل علاقه‌مندید، نوشته‌ّهای آقای قابل و دیگر روشنفکرهای دینی رو مطالعه کنید.