درگذشت استیو جابز :: پایان یک اسطوره؟؟ (بخش دوم)

ارسال شده توسط مهدی غیاثی | ۱۸ مهر ۱۳۹۰  |  بدون یادداشت

t hero 2 درگذشت استيو جابز :: پايان يک اسطوره؟؟ (بخش دوم)استیو چند سال پیش در سخنرانی اش در دانشگاه استنفورد در جمع دانشجویانی که به زودی فارغ التحصیل می شدند، سه داستان تعریف کرد. یکی از آنها در مورد ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است، یکی دیگر در مورد دوست داشتن و شکست است و آخرین داستان هم در مورد مرگ…

ابتدا چند جمله از داستان سوم را برایتان می گذارم.
می توانید متن کامل هر سه داستان را در وبگاه نارنجی هم بخوانید، لینک ویدئوی سخنرانی هم با زیرنویس فارسی در اینجا موجود است.

هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.

 

اما اکنون، متن داستان دوم، در مورد دوست داشتن و شکست را برایتان می گذارم:

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم وز شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.
ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.
احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.
شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.
پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.
اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم. 

من ایمان دارم که او باز هم می تواند از نو شروع کند. آرزو می کنم که جای او در بهشت باشد. آرزو می کنم خداوند باغهایی بی پایان، پر از سیب در اختیارش قرار دهد تا او بتواند تک تک سیب ها را گاز بزند و به ازای هر کدام، یک محصول جدید بسازد. می دانم که خلاقیت او فروکش نمی کند. می دانم همان طور که توانست در این دنیا، دستگاه هایی بسازد که تبدیل به یکی از نیاز های ضروری مردم شود در حالی که قبل از آن چنین نیازی نبود، می تواند در دنیای دیگر هم کار هایی بکند که پس از آن، ساکنانِ دنیای دیگر به کار های او نیاز داشته باشند…
امیدوارم او بتواند اپل را در دنیای دیگر نیز تأسیس کند و با آی دیوایس هایش، یا هر چیز دیگری که شاید به ذهن خلاق او برسد، بهشت را بر بهشتیان شیرین تر سازد…

شاید این تصور ها بتواند کسانی را که در اپل استور ها، در آی پد خود شمع روشن کردند، و تمام کسانی که او را دوست داشتند و دارند، تسکین دهد. شاید استیو بتواند با آی دیوایس های جدیدش که در دنیای دیگر خواهد ساخت، مرگ را برای ما کمی شیرین تر کند…
پس به او می گویم، استیو، ورودت به دنیای جدید مبارک!
پی نوشت : من در طول مدتی که داشتم دو صفحه ی اخیر را تنظیم می کردم، به احترام او در موبایلم شمعی روشن کردم، هر چند موبایل من ساخته ی اپل نیست، ولی شاید اگر آیفون ساخته نمی شد، گوشی من، یا شمعی که در آن روشن است، هرگز ساخته نمی شد…
پی نوشت ۲ : امیدوارم انسان هایی مانند استیو جابز در دنیا (و در دنیای دیگر) زیاد باشند. چه خوب می شود اگر ما بتوانیم حداقل کمی مانند او باشیم و به جهان خدمت کنیم…

pf button both درگذشت استيو جابز :: پايان يک اسطوره؟؟ (بخش دوم)

وب‌نوشته‌های مرتبط:




مهدی یک جوان 16 ساله است که در خانواده‌ای معمولی بزرگ شده است و بزرگتر می شود. او عاشق برنامه‌نویسی است و در اوقات فراغت خود، گاهی به پروژه‌اش می رسد، گاهی هم برنامه‌های دیگر می‌نویسد. مهدی فکر می کند که می تواند در آینده برنامه نویس موفقی باشد. او وب‌نویسی را هم دوست دارد...



یادداشت بگذارید

:-) ;-) (H) :-D :-P :-S :-( ;-( :-O (*) (F) (W) (N) (Y) (U) (L)