لذتی که حرفش بود

چند شب پیش این کتاب رو توی جشن تولد یکی از دوستان شروع کردم. بهانه‌ی خوبی بود چون اون موقع شدیدن تمایل به گریز از اجتماع داشتم.

کتاب مال خودم نبود، برای همین اول خواستم توی Goodreads بذارمش توی لیست کتاب‌هایی که در آینده می‌خوام بخونم. در همون حین نگاهم به دوتا از reviewهای کتاب افتاد که برداشتم ازشون این بود که معتقد بودن جایگاه این نوشته‌ها، وبلاگ نویسنده‌ست و چاپ شدن‌شون در قالب کتاب ایده‌ی جالبی نیست.

کتاب رو شروع و خیلی زود تموم کردم و ازش خوشم اومد. خیلی با اون دو نفر موافق نیستم. وبلاگ مجموعه نوشته‌هاییه که می‌تونه جهان‌بینی یک آدم رو خیلی خوب نشون بده. از طرفی، بودنش توی محیط کامپیوتری، حواس‌پرتی رو خیلی زیاد می‌کنه و شاید خیلی سخت‌تر بشه چند ساعت تمام پای یک وبلاگ نشست و همه‌ی نوشته‌هاش رو خوند (من آدمیم که اگر از طرز فکر یک آدم خوشم بیاد، بعید نیست چنین کاری بکنم) و برای من، این کتاب خیلی خوب بود.

در واقع شباهت محتویات کتاب به محتوایی که عادت داریم توی وبلاگ ببینیم رو عامل منفی‌ای نمی‌بینم توی این کتاب. و اتفاقن خیلی خوشحال می‌شم اگر چکیده‌ای از محتویات وبلاگ جادی، دکتر مجیدی یا آدم‌های دیگه رو در قالب کتاب بخونم. چون نوشته‌های وبلاگ خیلی خوب نشون می‌دن که نگاه اون آدم به مسائل و پدیده‌های اطرافش چجوری و این خیلی ارزشمنده.

بعد از یکم جلورفتن توی کتاب، از جهان‌بینی آقای هوشمندزاده خوشم اومد. البته شاید اگر اثر مشابهی از هر آدم دیگه‌ای هم که ببینم برام جذاب باشه. منطقن با همه‌ی محتویات کتاب موافق نیستم ولی به نظرم این کتاب ارزش خوندن رو داره. البته با توجه به این‌که من یک کتاب‌خونه تازه‌کارم، این هم می‌شه نظرِ یک کتاب‌خون تازه‌کار که نگاه‌ش نمی‌تونه خیلی عمیق باشه به مسائل.

و در آخر هم یکی از بخش‌های کتاب که که دوستش داشتم رو نقل‌قول می‌کنم.

بعد از مرگ مادرم، پدرم یک‌دفعه تنها شد. یک خانه‌ی بزرگ که قبلن پنج نفر در آن زندگی می‌کردند و هر کدام برای خودشان کلی رفت‌وآمد داشتند، به مرور زمان خالی شد. فقط پدرم ماند. ما ازدواج کرده بودیم و هرکدام مشغول زندگی خودمان. مادرم آخرین نفری بود که رفت. بعد از اون ژن الکل‌باز غالب شد. این بار مثل همیشه نبود، غلبه نبود، خیمه زد. پدرم کل خانواده را به هم ریخته بود. زورمان به اون نمی‌رسید. و او نه به نیت فراموشی که به قصد خودکشی می‌خورد.

بعد از یک سال خانه را فروخت. اوضاع کمی بهتر شد. همه‌ی وسائل مادرم را بخشید. نه فقط آن‌ها را، بلکه هرچه در خانه بود، از دیگ و قابلمه گرفته تا مبل و تخت خواب. ظاهرن همه چیز خوب پیش می‌رفت ولی همچنان خودکشی ادامه داشت.

در همان روزها که عشق مهمانی گرفتن داشت و دائم همه را دعوت می‌کرد، لابلای عکاسی از فامیل چندتایی هم پرتره از خودش گرفتم. تاجایی که یادم است، برعکس همه، هیچ‌وقت پیگیر عکس‌هایش نبود ولی این‌بار بعد از چند روزی سراغ‌شان را گرفت. همین که حواسش بود چند روز قبل عکسی هم گرفته شده خودش نشانه‌ی خوبی بود. در اصل فوق‌العاده بود. این نشان می‌داد چیزی به اسم مهمانی هم یادش مانده.

فردای آن روز، مثل همیشه دوروبر ده صبح به دیدنش رفتم. نیمه هوشیار با لیوان نیمه‌پری به‌دست جلوی تلویزیون لم داده بود. عکس‌ها را یکی یکی دید، بدون هیچ عکس‌العملی، گاهی لبی هم به لیوان می‌زد. تا این‌که به عکس‌های خودش رسید.

بعد از این‌که همه را با دقت نگاه کرد، گفت: دیگه هیچ شباهتی توش نیست.

خندیدم و گفتم: دست بردار بابا.

گفت: جدی می‌گم، شباهتی توش نیست.

گفتم: شباهت با چی؟

منتظر بودم مثل همه بگوید با خودم، ولی گفت: با چیزی که از خودم تصور می‌کنم.

: یعنی این‌قدر دوره؟

خندید و گفت: مشکل اینه که دیگه واقعی نیست.

مکثی کرد و گفت: دیگه نمی‌تونم خودم رو درست تصور کنم.

: ولی خب، این بالاخره عکس شماست.

: آره، ولی تصورم نیست.

سیگاری روشن کرد و گفت: این دیگه تصور نیست، مثل رویا می‌مونه.

منظورش را می‌فهمیدم، می‌فهمیدم که دارد از کجا به عکس نگاه می‌کند، ولی عمق جریان را وقتی درک کردم که گفت: این یعنی تنهایی… حالا واقعن تنها شدم.

حل مشکل URL شامل کارکترهای یونیکد توی IIS 8

وقتی که از URL Rewrite استفاده می‌کنید، یک‌سری ملاحظات امنیتی باعث می‌شه که کارکترهای یونیکد از آدرس‌هایی که شامل کارکترهای یونیکد هستن حذف بشن. برای همین، مثلن این‌جا نمی‌تونید برید دیگه و وقتی برید این‌جا، وردپرس فکر می‌کنه که صفحه‌ی اصلی سایت باز شده.

ما سرورمون رو عوض کردیم. قبلن از IIS 7.5 استفاده می‌کردیم و اون‌جا، مشکل‌مون رو این‌جوری حل می‌کردیم که به سرور می‌گفتیم که آدرسی که به وردپرس تحویل می‌دی، آدرس unencoded باشه. این مساله، این مشکل امنیتی رو به وجود میاره که اگر مثلن به IIS بگیم که فقط کاربرهایی که هویت‌سنجی شدن می‌تونن به test.php دسترسی پیدا کنن، این محدودیت رو می‌شه با فرستادن ریکوئست به test%2ephp دور زد.

نمی‌دونم چرا ولی توی IIS 8 با همون web.config به مشکل خوردیم و باعث می‌شد کلن همه‌ی آدرس‌هامون internal server error بگیره. بنابراین پس از اندکی جست‌وجو، به این‌جواب رسیدم. برای حل مشکل، کافیه به وردپرس بگیم که به‌جای آدرسی که از سرور می‌گیری، آدرس unencodedش رو بگیر. برای این‌کار اول wp-config.php این کد رو اضافه می‌کنیم:

if ( isset($_SERVER['UNENCODED_URL']) ) {
$_SERVER['REQUEST_URI'] = $_SERVER['UNENCODED_URL'];}

 

دل‌تنگی..

یک روز، بی‌مقدمه، بلند شد و رفت

وسایلش را با خودش نبرد؛ فقط رفت و دیگر پیدایش نشد

هنوزم نمی‌دانم چرا رفت. یک ساعت موراکامی می‌خواندم و حواسم بهش نبود

یکهو چشم باز کردم و دیدم دیگر نیست

صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، وسایلش خیلی دلتنگم نمی‌کردند

لباس می‌پوشیدم می‌رفتم سر کار

در دنیای خودم بودم. هرطوری که بود، از دلتنگی فرار می‌کردم

ولی همیشه در پایان روز، دلتنگی پیروز شده بود

یک‌جورهایی می‌دانستم دیگر هیچ‌وقت بر نمی‌گردد، هیچ‌وقت دوباره نمی‌بینمش

مهم نبود چقدر بخواهم باشد، چقدر دلتنگش باشم، دیگر تکرار نمی‌شد

سال‌ها بعد، وسایلش را دوباره ته انباری دیدم

دوباره دلتنگ شدم..

در مورد کار کودک

pic

۱۱ سالشه… می‌گفت ۵ ماهه از افغانستان اومده ایران.. می‌گفت توی منطقه‌ی خودشون کار نیست برای همین مجبورن بیان ایران. ازش پرسیدم مدرسه می‌ری؟ گفت نه. وقت ندارم. از صبح تا ۱۱ شب کار می‌کنم و وقت مدرسه رفتن ندارم. تازه مدرسه‌ها هم ثبت‌نام نمی‌کنن. نمی‌دونم در جریان قانون تازه تاسیس بود یا نه… آدرس جمعیت (جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان)، انجمن (انجمن حمایت از کودکان کار) یا کوشا رو نداشتم. فقط اسم‌شون رو چندبار تکرار کردم به این امید که یادش بمونه. شاید اون‌ها بتونن کمک کنن بهش.

یه ماشین شبیه ماشین‌های شهرداری از کنارمون رد شد گفت فکر کردم ماشین شهرداریه می‌خواستم فرار کنم. پرسیدم مگه چیکارت دارن؟ گفت بهمون می‌گن این‌جاها کار نکنیم، بعضیاشون هم می‌زنن‌مون؛ پرسیدم تو رو تاحالا زدن؟ گفت نه. بهمون می‌گن برای پیمانکار کار کنید. پرسیدم چرا برای پیمانکار کار نمی‌کنید؟ گفت چون پیمانکار کیلویی ۲۰۰تومن می‌خره ولی بقیه کیلویی ۴۰۰تومن.

وقتی ازش خداحافظی کردم با خودم قرار گذاشتم چیزی که خیلی وقت پیش باید می‌نوشتم رو بنویسم.


خیلی وقت پیش (دی‌ماه ۹۳ فکر کنم) گروه یاریگران توی دانشگاه همایشی در مورد باند بودن یا نبودن کودک کار برگزار کرد و حرف‌های خیلی خوبی توی اون جلسه مطرح شد. از اون موقع تا حالا دوست داشتم یه نوشته راجع به کودک کار بنویسم و الان این نوشته، نتیجه‌ی اون همایش و بحث‌هایی که بعدن در جاهای دیگه مطرح شده.


به چه کسانی می‌گیم کودک کار؟

از نظر پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک، هر فرد زیر ۱۸ سال که مجبور به کار کردن باشه و این حرفه اون رو از حقوق‌ش از قبیل تحصیل و بازی محروم کنه کودک کار محسوب می‌شه. کار کودک ممکنه توی کارگاه‌ها یا خیابان یا حتی توی خونه باشه.

با توجه به نوع مشکلات کودکان کار رو می‌شه به دو دسته‌ی کودکان خیابانی (بیشتر روزشون رو توی خیابون می‌گذرونند و محل کارشون خیابونه و حتی بعضن شب رو توی خیابون می‌گذرونن) و کودکان غیرخیابانی (توی کارگاه‌ها یا به مشاغل خانگی مشغولن) تقسیم کرد که مشکلات این دو دسته با هم تفاوت‌هایی داره.

مشکلات این بچه‌ها

۱. محرومیت از تحصیل: بیشتر کودکان کار به خاطر فشار کاری یا کارت تردد نداشتن (مربوط به بچه‌های افغان) نمی‌تونن مدرسه برن و از تحصیل محرومن.

۲. محرومیت از بازی و زندگی کودکانه

۳. مشکلات مالی: این بچه‌ها معمولن از مشکلات مالی رنج می‌برن، منظور از مشکلات مالی فقر نیست. به ظاهر تو جیب‌شون پول دارن، گوشی خفن دارن و… ولی به‌ازاش به طور مداوم تاوان زیادی می‌دن و زمان‌هایی هم هست که مشکلات مالی حادی دارن… (تصور کنید که یه کودک مشکلات مالی داره نه یه بزرگ‌سال!)

۴. تخیل نداشتن: زود بزرگ شدن و دغدغه‌شون از پنج شیش سالگی شده پول روغن و گوشت و تورم و…

۵. اعتیاد کودکان: اعتیاد تو این قشر علی‌الخصوص بین کولی‌ها خیلی رایجه.

۶. بزه: الگوهای این بچه‌ها بزه‌کارن و بزه براشون عادی می‌شه. خفت گیری، دزدی، جیب بری و… خیلی عادیه!

۷. تجربه‌ی آزار جنسی: بیشتر کودکان کارگاهی تجربه‌ی تلخ این موضوع رو داشتن.

۸. کمبود عزت نفس: این بیشتر مخصوص بچه‌های خیابانیه، بچه‌هایی که عادت کردن التماس کنن، تحقیر شدن و یاد گرفتن آشغالن و مثل یه آشغال باهاشون برخورد شده! عزت نفس این بچه‌ها خرد میشه و خیلی راحت تو آینده حقارت و التماس و گدایی رو قبول میکنن.

۹. نفرت از جامعه: این‌که همواره از جانب جامعه تحقیر شدن باعث شده کینه به دل بگیرن و عقده‌ای بار بیان.

چرا پدر کار نمی‌کنه

مشکل اینه که نیروی کار کودک ارزون‌تره، حرف‌شنوی بیش‌تری داره، به‌خاطر ضعیف بودن اگر زوری بهش گفته بشه یا حق‌ش خورده بشه توانایی اعتراض نداره و کارفرماها هم با استخدام کودک‌ها، دیگه جایی برای بزرگ‌ترها نمی‌ذارن و کاری گیر پدر نمیاد. و یا پدر خانواده به‌خاطر اعتیاد یا مصدومیت شدید نمی‌تونه کار کنه.

چرا دولت خدمت‌گذار دوست داره بهمون اثبات کنه کودک کار بانده؟

مساله خیلی ساده‌ست! وقتی به مساله‌ی کار کودک به‌جای این‌که به چشم قربانی مشکل اقتصادی جامعه نگاه بشه، کودک کار تبدیل به مجرم می‌شه و مساله‌ی کار کودک بجای این‌که یه مساله‌ی اقتصادی باشه، به یه مساله‌ی امنیتی تبدیل می‌شه. این باعث می‌شه که کودک کار مشروعیت سرکوب پیدا کنه و کسی دیگه بخاطر این قضیه به دولت اعتراض نکنه و نگاه به سمت نهادهای امنیتی بره. در واقع این مشکل (مثل خیلی مشکل‌های دیگه) با وارونه کردن صورت مساله، حل کردن‌ش خیلی راحت‌تره.

البته رویکرد به مساله‌ی کار کودک توی دولت یازدهم بهتر شده و حداقل دولت دیگه وجود کودک کار رو کتمان نمی‌کنه و از طرف دیگه، کار NGOها راحت‌تر شده (از تاسیس تا فعالیت‌هاشون) (البته این لزومن به مساله‌ی کار کودک ربط نداره) ولی خب هنوز هم خیلی جاها بهتر می‌شه کار کرد. (به شخصه رفتار چند نفر از مسئولین شهرداری رو دیدم و رقت‌انگیز بوده)

تاثیر رسانه‌ها روی تفکر ما راجع به کودک کار

مثل شرطی‌شدن خیلی‌هامون که از معتاد بودن یک فرد، نتیجه می‌گیریم که اون فرد مجرمه، رسانه‌ها هم بجای ما فکر کردن و این نگاه رو در ما به وجود آوردن که به کودک کار به چشم یه مجرم نگاه کنیم. مثل هر مساله‌ی جدیدی که وقتی باهاش روبرو می‌شیم، اگر جوابش رو داشته باشیم دیگه برای پیدا کردن جوابش تلاشی نمی‌کنیم، در مورد این مساله هم بدون این که فکر کنیم از دیدگاه مجرم بودن کودک کار چه کسی سود می‌بره، سریع این جواب رو به مساله می‌دیم و از کنارش می‌گذریم.

نگاه ما به کودک کار و پدیده‌ی کار کودک

حتی با فرض باند بودن کودک کار، نباید ازش نتیجه بگیریم که «این بچه‌ای که این‌جا داره کار می‌کنه مجرمه» بلکه منطقیه که فکر کنیم که «این بچه هم قربانی مضاعف مشکلات کشوره چون توسط خانواده استثمار نمی‌شه بلکه توسط باند استثمار می‌شه»

نگاه ما به مساله‌ی کار کودک، نیاز کودک به کار نیست همون‌طور که نگاه‌مون به مساله‌ی تن‌فروشی، نگاه اقتصادی نیست.

اگر نگاه مجرمانه به کودک کار داشته باشیم، در واقع از قوه قضاییه درخواست کردیم که وارد بشه و مساله رو حل کنه در صورتی که با نگاه درست به کودک کار (نگاه قربانی) باعث می‌شه که از دولت و تامین اجتماعی انتظار داشته باشیم برای این مشکل راه‌حل پیدا کنن.

با عنوان کردن مسائلی مثل ملیت، قومیت، جنسیت یا باند کردن تلاش می‌شه که صورت مساله پاک بشه.

خرید کردن با نکردن

«خرید نکنیم تا دیگه نفروشن» تفکر غلطیه چون کار دیگه‌ای نمی‌تونن بکنن و منطقیه که بین «هیچ‌کار و تلاشی برای زنده موندن نکردن» (غیر از چنین کارهایی از یه کودک چه کارهایی بر میاد؟) و «فروختن حتی با وجود این‌که کسی نمی‌خره» گزینه‌ی دوم رو انتخاب می‌کنن.

بهترین راه موقع مواجهه شدن باهاشون اینه که مثل یک فروشنده‌ی واقعی باهاشون رفتار بشه. فروشنده‌ای که داره چیزی رو به شما ارائه می‌ده و شما اگر می‌خواید اون رو می‌خرید و اگه نمی‌خواید هم نمی‌خرید. ولی یک رابطه‌ی برابر با کودکی که داره به شما چیزی ارائه می‌ده برقرار کنید.

در واقع این‌جا مساله خریدن یا نخریدن نیست بلکه مساله چگونه خریدنه و بهترین روش اینه که مثل یک فروشنده‌ی معمولی باهاشون برخورد بشه.

چرا پول دادن بهشون کار خوبی نیست

دست‌فروش با متکدی فرق می‌کنه! آدمی که داره به شما خدماتی رو ارائه می‌کنه متکدی نیست. پول‌دادن به چنین فردی، کاری از نوع ترحمه و فکر می‌کنم شما هم مثل هر آدم دیگه‌ای از ترحم شدن بهتون خوش‌تون نیاد چون به آدم‌هایی ترحم می‌شه که سطح‌شون از ترحم‌کننده پایین تره و مثلن از روی ترحم نمی‌گیم «آخی! بیل گیتس بیچاره» چون فعل ترحم چیزی شبیه به تحقیره و عزت‌نفس فرد رو از بین می‌بره.

محو کردن کودکان کار خیابانی مشکل کار کودک رو حل نمی‌کنه

بالا گفتم که کودک کار رو می‌شه به دو دسته‌ی خیابانی و غیرخیابانی تقسیم کرد. توجه به این نکته مهمه که حتی با امنیتی کردن مساله‌ی کار کودک و دستگیر کردن و مانع فعالیت شدن بچه‌هایی که توی خیابون کار می‌کنن، مشکلی حل نمی‌شه.

خیلی از بچه‌ها هستن که هیچ‌کس نمی‌بیندشون، توی کارگاه‌ها و جاهای دیگه مشغول به کارن و با مشکلاتی که حق هیچ بچه‌ای نیست که باهاشون روبرو بشه دارن دست و پنجه نرم می‌کنن. و با حل مشکل کودکان کار خیابانی، بازهم دردی از این‌ها دوا نمی‌شه.

وضعیت کودک کار توی ایران

آماری که من پیدا کردم رسمی نیست و از دوستان جمعیت دفاع نقل می‌کنم، توی ۳ سال گذشته (این رو دی‌ماه سال ۹۳ گفتن)، ۷۲۰۰ کودک به خاطر کار از تحصیل باز موندن. آمار غیررسمی تعداد کودکان کار ایران، ۶ میلیون کودکه. که طبق چیزی که به من گفتن، از تعداد مهاجران و دانش‌آموزان محروم از تحصیل این آمار رو به دست میارن.

واکنش ما نسبت به پدیده‌ی مهاجران خیلی از کشورهای دیگه بدتره (این ادعای سخنران اون جلسه بود و من دارم منتقل می‌کنم) و خب مهاجران کودک پتانسیل بیش‌تری برای تبدیل شدن به کودک کار دارن. چون فرصت‌هایی که در اختیار خانواده‌شون قرار می‌گیره کم‌تره و در کنار این مساله، تحصیل براشون سخت‌تره.

برای حل مساله‌ی کار کودک چی‌کار باید کرد

برای حل هر مساله و مشکل اجتماعی، به یک یا چندتا تشکل اجتماعی نیازه. آدم‌هایی که دغدغه‌شون، اون مشکله و به دنبال راه‌کارهایی برای حل اون مشکل می‌گردن. مساله‌ی کار کودک هم مثل یه مشکل اجتماعی دیگه، نیاز به آدم‌ها و منابع داره برای حل شدنش. مساله‌ی کار کودک تعدادی آدم دغدغه‌مند داره. نمی‌گم کافی هستن اون آدم‌ها ولی دارن کارهایی می‌کنن و خب مثل هر گروه دیگه‌ای به کمک نیاز دارن. اگر مساله‌ی کار کودک مساله‌ایه که شما رو هم نگران می‌کنه، پیشنهاد می‌کنم به این گروه‌ها کمک کنید. کمک مالی مستقیم به افراد این قشر مشکلی رو حل نمی‌کنه بلکه حتی ممکنه باعث تداوم مشکل بشه (این نوشته از محمدرضا شعبانعلی رو بخونید)

و در پایان

این‌ها بخشی از چیزهایی بود که توی مدت‌زمانی که با دوستان یاریگرانی بودم (و بعدش) دیدم و تجربه کردم و لازم دیدم که چیزهایی که دیدم رو یک‌جایی به نوشته بیارم و تلاش کنم به گوش دیگران برسونم. اگر سوالی در مورد این مسئله دارید، می‌تونید همین‌جا مطرحش کنید. من تلاشم رو خواهم کرد که از طریق خودم یا دوستانی که بیش از من می‌دونن، به سوالتون پاسخ داده بشه.

درمورد کانسپت «عشق به امام حسین»

توی دل‌نوشته‌ی قبلی بعد کلی آسمون و ریسمون بافتن یکم جدی نوشتم که مهدی پیشنهاد کرد توی یه نوشته‌ی مجزا هم اون‌ها رو بیارم. so here we are..

من با «عشق به امام حسین» به اکثر شکل‌هایی که امروزه ادعا می‌شه بچه‌ها، نوجوان‌ها یا بزرگ‌ترها دارن مخالفم.

بخش اول – نوجوان‌ها و جوان‌ها:

جامعه، فرهنگ و دین ما بخاطر ماهیت بسته‌ای که داره فعالیت‌های تاییدشده‌ی قابل انجام رو به شدت محدود کرده و فعالیت‌های هیجانی تقریبن از توی اون‌ها حذف شده. در این شرایط، تعداد زیادی از آدم‌هایی که نیاز به چنین فعالیت‌هایی دارن، شروع می‌کنن به پررنگ کردن این مساله توی فعالیت‌هایی که مورد تایید دین هستن. و این‌طوری، ما این حجم از فعالیت، رو توی ماه محرم و صفر می‌بینیم که ظاهرن مورد تایید دین (و باطنن مورد تایید دینی که جامعه‌ی ما داره اجرا می‌کنه و به نظر من خیلی و گاهی ۱۸۰ درجه با چیزی که من فکر می‌کنم شریعت محمدی بوده فاصله داره) هست.

و بنابراین مانعی جلوی جوانان غیور این مرز و بوم نیست و با استفاده از مذهبی بودن این فعالیت و این نکته که دین در جامعه‌ی ما از قانون و حقوق انسانی جایگاه بالاتری داره، تعداد زیادی از ماها به خودمون اجازه می‌دیم به اسم عزاداری، هر کاری دل‌مون می‌خواد بکنیم، خیابون رو بند بیاریم، ترافیک درست کنیم، ساعت ۱۱ شب با طبل به اندازه‌ی کافی سر و صدا درست کنیم تا مطمئن شیم کسی توی محله نمونده باشه که از عزاداری ما خبردار نشده باشه و تو گوش همه بکنیم که ما «ثواب» این عزاداری رو گرفتیم.

به هر حال محدودیت فعالیت‌های دیگه باعث می‌شه که محرم، بجای زمانی برای عزاداری سنگین و رنگین و بدون بر هم زدن آرامش دیگران باشه، تبدیل به چیزی می‌شه که دوستان توییتری «فستیوال» توصیفش می‌کنن و در کمال تاسف، این برای من ملموسه و تاییدش می‌کنم.

حالا این گرایش غیرطبیعی جوانان به این زمان‌ها و این شور و حال‌شون، توسط آدم‌هایی «شور حسینی» و «عشق به حسین» و صفت‌های مشابه دیگه خطاب گرفته که بزرگ‌ترین مشکل من، با این صفت‌ها اینه که در پایه‌ای‌ترین حالت، امام حسین هرگز حاضر نمی‌شد آرامش دیگران رو سلب کنه. و در مراحل بعدی، عشق به یک فرد باید باعث شباهت آدم به اون فرد بشه ولی خب من در هیچ‌کدوم از دوستان، شباهتی به امام حسینی که می‌شناسم نمی‌بینم.

بخش دوم – بچه‌ها:

برای من کانسپت «عشق» توی بچه‌ای که هنوز درکش از دنیا، چیزیه که پدر و مادر و اطرافیانش بهش می‌گن خیلی ملموس نیست. عشق یه مفهوم الزام‌آوره و همون‌طور که بالا گفتم، باید باعث بشه که آدم به سمت ایده‌آلش حرکت کنه در صورتی که چنین چیزهایی برای بچه تعریف نشده‌ست و منطقی نیست.

برای خودم دلیل اون حسی که نسبت به عزاداری دارم واضحه: من توی چنین محیطی بزرگ شدم. یاد گرفتم با محرک‌های احساسی این محیط گریه کنم. این فضا جایی بوده که من adventureهای دوران کودکیم رو داشتم (از دوست شدن با آدم‌های ۹۰ ساله تا دوست شدن با فیلم‌بردار و گرفتن پایه‌ی دوربین ازش و بازی کردن باهاش) .

هر چقدر هم که عاشق این فضا باشم، این علاقه‌ی من، یه علاقه‌ی سادیستیکه که به دیگرانی که لزومن از این فضا خوش‌شون نمیاد آسیب می‌زنه و من همون‌قدر که از این فضا لذت می‌برم، به وجودش معترضم.

بخش سوم – آدم‌بزرگ‌ها:

برای آدم‌بزرگ‌ها مفهوم «عشق به امام حسین» منطقی‌تره. بالاتر از واژه‌ی «اکثر» توی «…اکثر شکل‌هایی که امروزه ادعا می‌شه…» استفاده کردم چون نمی‌تونم به قطعیت بگم که وجود نداره. ولی حقیقت اینه که من تا حالا نمونه‌ای پیدا نکردم. شاید به یه دلیل بزرگ‌تر: «فکر کردن» از ملزومات حرکت به سمت ایده‌آل‌هایی مثل امام حسینه. چیزی که اکثر ماها نداریم‌ش. وقتی که چنین نیازمندی بزرگی رو نداریم (نداشتنش کاملن دست خودمونه و قوه‌ی تفکر چیزیه که خدا توی اکثر ماها گذاشته)، چجوری می‌تونیم ادعا کنیم که توی مسیر قرار داریم و داریم به سمت ایده‌آل‌مون حرکت می‌کنیم؟ بعد از فکر کردن صفات بزرگ‌تری مطرح می‌شه که اون‌ها رو هم من حداقل توی اطرافیانم به اون اندازه‌ای که بشه ادعا کرد اون فرد در مسیر رسیدن به ایده‌آل‌شه ندیدم. شاید چشم‌های من ضعیفه.

محرم کودکی‌هایم، محرم احمدعلی جدید، بوی جوی مولیان و داستان‌های دیگر…

زمان محرک‌های اولیه‌ی نوشته‌شدن این نوشته رو به خوبی نشون می‌دن و لزومی نمی‌بینم توضیح بدم که چرا الان این‌ها رو می‌نویسم. البته شاید بهتر باشه توضیح بدم که این زمان برای من زمان عادی‌ای نیست؛ در این زمان و در این مکان، محرک‌های احساسی جالبی هستن که در ادامه توضیح می‌دم.

یکی از خاطراتی که از بچه‌گی‌م دارم، روزهاییه که خونه‌ی خاله‌م عزاداری بود (حضرت معصومه احتمالن. مطمئن نیستم) و من شنیده بودم که هیئت میاد.

اون موقع تعریفم از هیئت چیز متفاوتی بود: دسته‌ی آدم‌های به همراه تعداد طبل و سنج و طبل‌های کوچیک‌تری که اسم‌شون رو بلد نیستم و آدم‌هایی که توی دو تا صف روبروی هم زنجیر می‌زنن و حرکت می‌کنن به همراه یه مداح که که شعر اون و صدای طبل‌ها، ریتم زنجیر زدن و قدم برداشتن به جلوی آدم‌های توی صف‌های رو هماهنگ می‌کنه.

الان مطمئن نیستم اون روز واقعن دنبال این بودم، یا به دنبال اسب و شترها بود که پله‌ها رو بالا و پایین می‌رفتم و هرکسی که سوالم رو می‌شنید رو که پیدا می‌کردم، ازش می‌پرسیدم که هیئت کی میاد؟

یه حیاط ۳۰ در ۵۰ رو تصور کنید که روزهای عادی سال، ۳ تا از ۴ تا ضلعش ساختمون دو طبقه گرفته و یکی از اضلاعش هم یه دیواره به بلندی بقیه‌ی ساختمون. وسطش یه حوض کوچیکه که از وسطش یه ستون آهنی شیش ضلعی بلند بالا رفته. روزهای عادی سال اون‌جا چمنه و اگه آفتابی باشه، با بچه‌ها می‌شه رفت توش بازی کرد.

در روزهایی که عادی نیستن، اون ستون بلند و ساختمون خونه، می‌شن پایه‌های یه خیمه که از ۴ تا تیکه پارچه‌ی بزرگ برزنتی تشکیل شده. اون خیمه خونه و همه‌ی موجودات زیرش رو از شر باد و بارون و سرما و گرمای فصل‌های مختلف سال حفظ می‌کنه.

آدم‌ها، هیئت‌ها، عزادارها، اون‌هایی که برای تشییع جنازه اومدن، اسب‌ها و شترها، علم‌ها، پرچم‌ها آدم‌های خوب، آدم‌هایی که خوب نیستن، آدم‌هایی در لباس شیر برای این‌که بگن حتی شیرها هم برای امام حسین عزاداری کردن، آدم‌هایی که با گلوی گوسفند بالای سرشون خوابیدن و سرشو و بدنشون رو پارچه پوشونده تا نمادی باشن از جنازه‌ی امام حسین تا شمر بیاد و بگه «حسین کشته شد!» (و تو بعد از سال‌ها متوجه بشی که با چه غمی اینو می‌گه، قطره‌ی اشکش رو می‌بینی و حتی با یادآوری این خاطره، چند قطره اشک می‌ریزی)، آدم‌هایی که ادعا می‌کنن مدافع امام حسینن ولی بخاطر این‌که نشون بدن که ابهت هیئت‌شون از همه بیش‌تره، یه خیابون رو از یه ساعتی به بعد می‌بندن و تهدید به چاقوکشی می‌کنن هیئت‌هایی که بخوان از اون خیابون رد شن رو.

خلاصه، خیمه‌ی داستان ما، اینا رو می‌بینه و تو یه روزی شک می‌کنی که نکنه اگر قراره کسی عزاداری کسی رو قبول کنه، اون خیمه‌هه تنها برنده‌ی داستان باشه. بگذریم..

احتمالن درست حدس زدید؛ تقریبن همه‌ی این داستان‌بافی‌ها و خیلی داستان‌ها و تجربه‌های خوب و نه-خوب دیگه، توصیف چیزی بود که من در کودکی و بعدن در نوجوانی تحت عنوان عزاداری برای امام حسین تجربه کردم. مثل همه‌ی بچه‌ها که تعریف‌هاشون بر پایه‌ی مشاهدات‌شونه، هیئت رو دسته‌ی زنجیرزنان تصور می‌کردم و «خونسار» رو اون حسینیه‌ی دوست‌داشتنی.

محرک‌های احساسی چیزهای جالبی‌ن، چیزهایی که وقتی که اتفاق میوفتن، برای چند لحظه فکر متوقف می‌شه و فقط احساسه، غم، شادی، هیجان یا هر حس دیگه‌ای و به دلیل چیزی که دوستان مذهبی که معتقدن کثرت چیز خوبیه اسمش رو «عشق به امام حسین» می‌ذارن (و من با ابراز مخالفت، این بحث رو به بعد موکول می‌کنم) در زمان محرم، من این محرک‌ها رو زیاد اطرافم می‌بینم.

برای رسیدن به اون حسینیه، باید خیابون اصلی رو به مقدار کافی بالا برید، به سمت چپ بپیچید و وارد کوچه بشید و با تغییر زاویه‌ی حدود ۳۰ درجه، وارد یه کوچه‌ی دیگه بشید که به سمت بالا می‌ره. چند قدم که مسیر رو جلو برید، مقابل‌تون دیوارهای یه باغ مشاهده می‌شه و سمت چپ‌ش یه خونه می‌بینید که یه کوچه، خونه و باغ رو از هم جدا کرده. با بالا رفتن از اون کوچه، به یه در بزرگ و بلند می‌رسید که وقتی وارد خونه می‌شید، حدودن ۵ متر مسقفه و بعد وارد حیاط می‌شید و روبروتون همون دیوار، ضلع چهارم خونه‌ست.

حدودن ساعت ۷ و نیم بعد از خونده شدن زیارت عاشورا (در کمال هم‌دردی برای اعضای خونه که باید از حدود ۶ با صدای زیارت عاشورا تلاش کنن خواب‌شون ببره و خب خوش به حال ماها که در این مواقع توی خونه نمی‌خوابیم و از اتاق‌های حوزه‌ی خونسار استفاده می‌کنیم) آقای صانعی، یکی از «دوست»هایی که احمدعلیِ کوچیک پیدا کرده و هنوز هم «آشنا» هستیم با هم و محرم‌هایی که می‌رم خونسار، جزو آدم‌هاییه که بهش سر می‌زنم، توی اتاق کنترل (که دو سه تا دستگاه بزرگ به اندازه کمدهایی که سرورها رو توش می‌ذارن توشه و دستگاه‌های کنترل ولوم و شفافیت و پارامترهای دیگه‌ی بی‌شمار بلندگوی حسینیه توی اون کمدها هستن)، یه دکمه شبیه دکمه‌ی تنظیم ولوم بلندگو رو توی دستگاه کنترلش که یه صفحه‌ی خیلی بزرگ با تعداد زیادی دکمه‌ی تنظیم ولوم هستش تکون می‌ده که به موتورهای کنترل‌کننده‌ای که روی ستون وسط خونه هستن وصله و این‌جوری، اون خیمه با ابهت آروم آروم بالا می‌ره. (بچه که بودم چندبار درخواست کردم و اجازه پیدا کردم که من اون دکمه‌ها رو بالا پایین کنم. احتمالن تجربه‌ی جالبی برای احمدعلیِ کودک بوده)

ساعت ۸ اولین هیئت وارد خونه می‌شه. تجربه‌ی احساسی فوق‌العاده‌ای که متاسفانه قابل انتقال نیست.

سکوت..

بعد یکی آروم آروم علم روی پایه‌ی چرخ‌دارش توی خونه می‌کشونه در حالی که یکی دیگه نخ بلندترین پره‌ی علم رو گرفته (مطمئن نیستم که اسمش چیه ولی فکر کنم متوجه شدید کدوم قسمتش رو می‌گم) که به سقف گیر نکنه. علم آروم آروم وارد خونه می‌شه و بعد از این‌که کاملن وارد خونه شد، صافش می‌کنن که موازی ورودی خونه بشه و همراه با ورود دسته، جلو بیاد.

هنوزم سکوت..

مداح شروع می‌کنه به خوندن، حدود یک ثانیه بعدش، با ریتمی هماهنگ با صدای مداح، طبل‌ها شروع می‌کنن به نواخته شدن و علم از ورودی جلو می‌ره، پشت سرش پرچم هیئت وارد می‌شه و پشت اون، زنجیرزن‌ها و طبل‌ها و سنج‌ها اون طبل‌های کوچیک بین‌شون. هر هیئتی هم طبل‌های خودش رو داره که معمولن به موازات برند YAMAHA روی طبل‌ها، اسم هیئت روی طبل نوشته شده به طوری که فاصله‌ی اسم از مرکز برابر با فاصله‌ی YAMAHA باشه.

ریتم ۲ ضرب توی خونسار خیلی معمول‌تره و من خیلی بیشتر بهش علاقه‌دارم و زنجیرزن‌ها وارد حیاط می‌شن، دور حیاط می‌چرخن تا زمانی که همه‌شون وارد بشن و بعدش با توجه به زمانی که در اختیار هیئت هست و مدیریت زمانی‌شون، یه مدت می‌چرخن و بعدش می‌شینن، روضه‌خون میاد یکم روضه می‌خونه و بعدش سینه‌زنی و بعدش هیئت خارج می‌شه. و معمولن وقتی خارج می‌شه که پرچم هیئت بعدی دم ورودی منتظر تموم شدن کار این یکی هیئته و هم‌زمان با خارج شدن این هیئت، هیئت بعدی وارد می‌شه و هر هیئت تقریبن همین لوپ رو طی می‌کنه.

چند ثانیه‌ی اول ورود هیئت به خونه، احساسی‌ترین لحظاته برای من. و همون‌طور که قبلش گفتم، متاسفانه در قالب کلمات نمی‌تونم این حس رو منتقل کنم.

روال کلی هیئت‌ها شبیه همینه ولی یکی دیگه از وقایع حسینیه، ورود هیئت‌هاییه که اسب و شتر (و چیزهای دیگه که اسم‌شون رو نمی‌دونم مثل چلچراغ و گهواره‌ی علی اصغر و غیره..) دارن. به این صورت که مدیریت هیئت به ۲ بخش تقسیم می‌شه. مدیریت بخش اسب و شترها و بخش عزاداری هیئت. ومعمولن بخاطر مشکلات مدیریتی، هیئت اسب و شترها همیشه از زمان تعیین شده عقبه و یهو وسط کارش هیئت عزداری سر می‌رسه. به هر حال یکی دیگه از بخش‌های عزداری، اسب و شترها و تعزیه‌خوانی‌های کوتاه‌مدت توی حسینیه‌ست.

توضیح دادم که احمدعلیِ کودک، «دوست»های زیادی پیدا کرده و داستان‌های جالبی هست از کارهایی که من در زمان کودکی توی اون حسینیه انجام می‌دادم و به طور خلاصه طبق تعاریف مادربزرگم همیشه لازم بوده یکی چشمش به من باشه وگرنه می‌رفتم و معلوم نبوده کی دوباره پیدام بشه. (هنوزم همینم هر وقت می‌ریم ولی خب دیگه کسی براش مهم نیست که من کجام) البته این خیلی به موضوع ربطی نداشت. بنابراین می‌گذریم…

به کانسپت «عشق به امام حسین» اشاره کردم و فکر کنم این‌جا برای بحث کردن مناسب باشه. چون احتمالن به تعداد کافی حوصله‌شون از خوندن توضیحات بالا سر رفته. مطمئن نیستم چقدر لازم بودن ولی این متن یجورایی همش دل‌نوشته‌ست و بخاطر اطناب (و یا ایجاز بر فرض محال) ایرادی بهش وارد نیست.

من با «عشق به امام حسین» به اکثر شکل‌هایی که امروزه ادعا می‌شه بچه‌ها، نوجوان‌ها یا بزرگ‌ترها دارن مخالفم.

بخش اول – نوجوان‌ها و جوان‌ها:

جامعه، فرهنگ و دین ما بخاطر ماهیت بسته‌ای که داره فعالیت‌های تاییدشده‌ی قابل انجام رو به شدت محدود کرده و فعالیت‌های هیجانی تقریبن از توی اون‌ها حذف شده. در این شرایط، تعداد زیادی از آدم‌هایی که نیاز به چنین فعالیت‌هایی دارن، شروع می‌کنن به پررنگ کردن این مساله توی فعالیت‌هایی که مورد تایید دین هستن. و این‌طوری، ما این حجم از فعالیت، رو توی ماه محرم و صفر می‌بینیم که ظاهرن مورد تایید دین (و باطنن مورد تایید دینی که جامعه‌ی ما داره اجرا می‌کنه و به نظر من خیلی و گاهی ۱۸۰ درجه با چیزی که من فکر می‌کنم شریعت محمدی بوده فاصله داره) هست.

و بنابراین مانعی جلوی جوانان غیور این مرز و بوم نیست و با استفاده از مذهبی بودن این فعالیت و این نکته که دین در جامعه‌ی ما از قانون و حقوق انسانی جایگاه بالاتری داره، تعداد زیادی از ماها به خودمون اجازه می‌دیم به اسم عزاداری، هر کاری دل‌مون می‌خواد بکنیم، خیابون رو بند بیاریم، ترافیک درست کنیم، ساعت ۱۱ شب با طبل به اندازه‌ی کافی سر و صدا درست کنیم تا مطمئن شیم کسی توی محله نمونده باشه که از عزاداری ما خبردار نشده باشه و تو گوش همه بکنیم که ما «ثواب» این عزاداری رو گرفتیم.

به هر حال محدودیت فعالیت‌های دیگه باعث می‌شه که محرم، بجای زمانی برای عزاداری سنگین و رنگین و بدون بر هم زدن آرامش دیگران باشه، تبدیل به چیزی می‌شه که دوستان توییتری «فستیوال» توصیفش می‌کنن و در کمال تاسف، این برای من ملموسه و تاییدش می‌کنم.

حالا این گرایش غیرطبیعی جوانان به این زمان‌ها و این شور و حال‌شون، توسط آدم‌هایی «شور حسینی» و «عشق به حسین» و صفت‌های مشابه دیگه خطاب گرفته که بزرگ‌ترین مشکل من، با این صفت‌ها اینه که در پایه‌ای‌ترین حالت، امام حسین هرگز حاضر نمی‌شد آرامش دیگران رو سلب کنه. و در مراحل بعدی، عشق به یک فرد باید باعث شباهت آدم به اون فرد بشه ولی خب من در هیچ‌کدوم از دوستان، شباهتی به امام حسینی که می‌شناسم نمی‌بینم.

بخش دوم – بچه‌ها:

برای من کانسپت «عشق» توی بچه‌ای که هنوز درکش از دنیا، چیزیه که پدر و مادر و اطرافیانش بهش می‌گن خیلی ملموس نیست. عشق یه مفهوم الزام‌آوره و همون‌طور که بالا گفتم، باید باعث بشه که آدم به سمت ایده‌آلش حرکت کنه در صورتی که چنین چیزهایی برای بچه تعریف نشده‌ست و منطقی نیست.

برای خودم دلیل اون حسی که نسبت به عزاداری دارم واضحه: من توی چنین محیطی بزرگ شدم. یاد گرفتم با محرک‌های احساسی این محیط گریه کنم. این فضا جایی بوده که من adventureهای دوران کودکیم رو داشتم (از دوست شدن با آدم‌های ۹۰ ساله تا دوست شدن با فیلم‌بردار و گرفتن پایه‌ی دوربین ازش و بازی کردن باهاش) .

هر چقدر هم که عاشق این فضا باشم، این علاقه‌ی من، یه علاقه‌ی سادیستیکه که به دیگرانی که لزومن از این فضا خوش‌شون نمیاد آسیب می‌زنه و من همون‌قدر که از این فضا لذت می‌برم، به وجودش معترضم.

بخش سوم – آدم‌بزرگ‌ها:

برای آدم‌بزرگ‌ها مفهوم «عشق به امام حسین» منطقی‌تره. بالاتر از واژه‌ی «اکثر» توی «…اکثر شکل‌هایی که امروزه ادعا می‌شه…» استفاده کردم چون نمی‌تونم به قطعیت بگم که وجود نداره. ولی حقیقت اینه که من تا حالا نمونه‌ای پیدا نکردم. شاید به یه دلیل بزرگ‌تر: «فکر کردن» از ملزومات حرکت به سمت ایده‌آل‌هایی مثل امام حسینه. چیزی که اکثر ماها نداریم‌ش. وقتی که چنین نیازمندی بزرگی رو نداریم (نداشتنش کاملن دست خودمونه و قوه‌ی تفکر چیزیه که خدا توی اکثر ماها گذاشته)، چجوری می‌تونیم ادعا کنیم که توی مسیر قرار داریم و داریم به سمت ایده‌آل‌مون حرکت می‌کنیم؟ بعد از فکر کردن صفات بزرگ‌تری مطرح می‌شه که اون‌ها رو هم من حداقل توی اطرافیانم به اون اندازه‌ای که بشه ادعا کرد اون فرد در مسیر رسیدن به ایده‌آل‌شه ندیدم. شاید چشم‌های من ضعیفه.

حکایت بوی جوی مولیان، به درس «بخارای من، ایل من» ادبیات فارسی سوم دبیرستان بر می‌گرده. محرک نوشته شدن این نوشته، چند لحظه‌ای بود که تاکسی توی ترافیک حرکت یه دسته معطل شده بود، اون سکوت قبل از شروع مداح توی فضا بود و لحظات آخری که تاکسی داشت از کنار هیئت رد می‌شد، مداح و طبل‌ها شروع کردن و اون حس غیرقابل وصف همه‌ی فکرهام رو متوقف کرد و چند لحظه جریان پیدا کرد و بی‌اختیار چند قطره اشک هم از چشم‌هام اومد. توی بقیه‌ی مسیر به نوشتن چنین چیزی فکر می‌کردم. یه دل‌نوشته، یه چیزی برای این‌که یادم نره یه زمانی چه چیزهایی برام ارزشمند بودن، چه چیزهایی باعث غمگین شدنم می‌شدن و در ادامه، چیزهایی که به نظرم درست و غلط بودن توی ذهنم (و بعد این‌جا) مطرح شد.

با این‌حال مثل همیشه، خروجی از چیزی که فکر می‌کردم متفاوته. چیزهایی بود که موقع تایپ کردن به ذهنم اومد و چیزهایی هم بود که می‌خواستم بگم و نگفتم. از دوستیم با آقای عظیمی و آدم‌های دیگه‌ی اون‌جا، از «بخشایش بخاطر عزاداری»، از چیزهایی که از بچه‌گی‌هام یادمه، از اتاق ویدئو و میکس آنلاین فیلم‌های هر هیئت و چیزهای دیگه…

دیگه برای امشب بسه. ولی شاید دیگه هیچ‌وقت اینا مطرح نشه..

پی‌نوشت ۱: فونت دو برنامه‌نویس رو به فونت میرزا فونت وزیر تغییر دادم یه مدت. بد نشده به نظرم.

پی‌نوشت ۲: تخمین من اینه که حداکثر ۳ تا آدم خاص که من می‌شناسم‌شون به این بخش از متن می‌رسن :) . به هر حال اگر به این‌جا رسیدید و این، چیزی نبود که انتظارش رو داشتید یا چیزی نبود که به نظرتون ارزش وقت گذاشتن داشته باشه، عذرخواهی می‌کنم من. و اگر این‌طوری فکر می‌کنید، بگید چرا ارزش نداشته شاید بتونه به من کمک کنه

من، گم شده‌ام!

امروز خواستم دل‌نوشته بنویسم. چند خط به صورت جدی نوشتم. جدی که نه. یجورایی ادبی. ولی به دلم ننشست. خواستم مثل این متن بنویسم و بازهم به دلم ننشست. نمی‌دونم چجوری باید بنویسم. «من، گم شده‌ام!» شاید بهترین توصیف چند کلمه‌ای چندگانگی من باشه.

برای ننوشتن و خلاصه شدن نوشتنم به مینیمال نویسی توی توییتر تنبلی بزرگ‌ترین علته. ولی وقت‌هایی که تنبلی رو گذاشتم کنار هم چندان موفق نبودم در متقاعد کردن خودم به نوشتن؛ چه برسه به پادکست ضبط کردن!

بدون تنبلی، نمی‌نویسم چون فکر می‌کنم اون‌قدر پخته نشدم که بتونم چیزی بگم. وقتی حرف‌های محمدرضا شعبانعلی رو می‌خونم می‌فهمم که برای من هنوز زوده حرف زدن. چه برسه به بیان عقاید و توصیف و تحلیل.

نمی‌نویسم چون بلد نیستم بنویسم. ادبیات مناسب برای نوشتن رو ندارم. ادبیات مناسب برای دل‌نوشته رو هم ندارم. نوشته‌های دیگه به جای خود.

نمی‌نویسم چون وقتی به این‌جا می‌رسم نمی‌دونم چرا دارم می‌نویسم. فقط یک حرکت بی‌فکره، چشم‌هام رو می‌بندم و بدون هیچ دلیلی «انتشار» رو می‌زنم.