پاک‌سازی ایمن فضای هاست

داستان از این‌جا شروع شد که عادل شجاعی چند وقت پیش ازم پرسید که چه راه‌هایی برای پاکسازی سایت‌های وردپرسی هست، چون هاستش داشت پر می‌شد. من بهش چندتا افزونه پیشنهاد کردم (که خودم باهاشون کار نکرده بودم ولی گوگل دوست ماست :) ) و بعد قرار شد محض احتیاط و برای این‌که مبادا استفاده از اون افزونه‌ها به فایل‌هاش آسیبی بزنه یه بک‌آپ از سایت‌ش روی سرور بگیرم.

نتیجه جالب بود: هاست ۲۰۰ مگ فضا داشت و ۷۲مگ اون رو پوشه‌ی public_html تشکیل می‌داد. قضیه چیه؟

چند روز پیش دوباره تونستم راجع به اون قضیه با عادل حرف بزنم و ازش خواستم که اگه مشکلی نداره اطلاعات ورود سی‌پنل‌ش رو بهم بده. نتیجه‌ی بررسی جالب بود:

سی‌پنل چندتا ابزار آمارگیری مجزا و سیستم‌های لاگ‌کردن داره و اطلاعات اون‌ها رو توی پوشه‌ی tmp نگه می‌داره. و جالب این که این پوشه حدود ۹۰ مگ فضای هاست عادل رو اشغال می‌کرد و خیلی از کاربرها حتی نمی‌دونن اون ابزارهای آمارگیری چی هست!

من هم محتویات اون پوشه رو پاک کردم (قبلش از عادل پرسیدم که آیا لازم داره اون‌ها رو یا نه و عادل گفت نمی‌دونه اون ابزار چی هستن!) و به همین سادگی مشکل اشغال‌کردن فضای هاست حل شد.

حالا شما هم اگه به اون اطلاعات (مثل لاگ هاست‌تون) نیاز دارید می‌تونید ازشون روی کامپیوتر خودتون بک‌آپ بگیرید و بعد اونا رو از روی هاست پاک کنید.

جالبیش اینه که سرویسی که به عادل هاست می‌ده هم نامردی نکرده و سه‌تا سیستم آمارگیری روش فعال کرده (و خوب این خودش باعث پر شدن فضا و در نتیجه خریده‌شدن فضا می‌شه دیگه! نمی‌شه؟)

 

حل مشکل فونت توی آپدیت جدید کروم بتا (احتمالا فقط توی ویندوز ۸)

کروم بتا چند روز پیش آپدیت شد و از اون به بعد دیگه فونت تاهوما رو درست نشون نمی‌داد. منم اعصابم داغون شد و برگشتم به فایرفاکس. ولی مهدی (که احتمالا گزینه‌ی جایگزین نداشته :) ) دنبال راه‌حل مشکل گشت و پیداش کرد.

برید توی chrome://flags و Disable DirectWrite رو پیدا کنید و فعال‌ش کنید. بعد کروم رو ری‌ست کنید و از فونت تاهوماش لذت ببرید :)

پی‌نوشت: مثل این‌که این مشکل توی ویندوز ۸ پیش میاد. چون من توی سرور کروم بتا ریختم و فونتش سالم بود. (و مهدی هم به اعتبار همین قضیه کروم رو ریخت)

ویندوز دوست‌داشتنی من: ساخت کلید‌های میانبر اختصاصی

گاهی بد نیست که برای سریع‌تر شدن کارهامون، میانبرهای جدیدی برای کیبرد تعریف کنیم. گاهی هم مثلن کیبرد لپ‌تاپ‌مون دکمه‌ای رو نداره، و دوست داریم میانبری برای اون کار تعریف کنیم.

AutoHotKey یه برنامه‌ی جذاب و گیک‌پسنده که می‌تونید براش اسکریپت بنویسید، و اون از روی این اسکریپت‌ها کلید‌های میانبری که می‌خواید رو می‌سازه یا این‌که کاربرد یه دکمه رو عوض می‌کنه.

مشکلی که من داشتم، این بود:

ردیف بالایی کیبرد سرفیس، دکمه‌های F1 تا F12 هستن و در عین حال یه سری دکمه ویندوز ۸ به اضافه‌ی Home، End، PageUp، PageDown.

این‌ها یکی‌شون پیش‌فرض میشه و اون‌یکی با دکمه‌ی Fn قابل دسترسیه. البته پیش‌فرض هم قابل تغییره. خب، به عنوان یک برنامه‌نویس هم به Home و End زیاد نیاز دارم، و هم به F5. بنابراین با یکی از این پیش‌فرض‌ها نمی‌تونم کنار بیام.

البته اون چهار دکمه با کلید‌های Fn و دکمه‌های چهار جهت هم قابل دسترسیه. ولی اینجوری مثلن Shift+Home سه‌دکمه‌ای میشه، یعنی Shift+Fn+Right و البته توی فارسی هم Home و End برعکس چیزی که باید عمل می‌کنن :)

کاری که من کردم این‌بود که F9 و F10 رو غیرفعال کردم (اصلن از این دکمه‌ها در طول عمرم فکر نکنم استفاده کرده باشم!) و به جاش Home و End قرار دادم، که روی خود کیبرد هم نوشته شده. حالا من در دو حالت پیش‌فرض Home و End رو دارم.

و البته میانبرهای دیگری هم برای کنترل Media تعریف کردم.

فایل نهایی اسکریپت من چنین چیزی از آب در اومد:

F9::Home
F10::End
#F1::Volume_Down
#F2::Volume_Up
#F3::Volume_Mute
#F4::Media_Play_Pause
^F1::Media_Prev
^F2::Media_Next

شما هم با یه کم حوصله می‌تونید در حد نیازتون زبانش رو یاد بگیرید و برای خودتون اسکریپت بسازید.

بعد هم با کپی کردن اسکریپت در فولدر Startup، اسکریپت همیشه اجرا میشه.

Sharif_University_of_Technology

اندر حکایات روز اول دانشگاه…

امروز اولین روز دانشگاه من بود و بدم نیومد که شرحی از وقایعی که بر من گذشت این‌جا بنویسم :)

اولین نکته اینه که (با تشکر از واحد آموزش پردیس شریف) روزهای شنبه من باید ساعت ۷:۳۰ تا ۹ توی کلاس ادبیات باشم و بعد ساعت ۳ تا ۶ کلاس زبان و فیزیک دارم و خدا می‌دونه که توی ۶ ساعتی که باقی می‌مونه چه‌جوری باید سر خودم رو گرم کنم! (امروز به دانشگاه‌گردی و مطالعه گذشت. بقیش رو هم می‌گذره…) و روزهای دوشنبه هم ساعت ۱۰:۳۰ تا ۲ بعد از ظهر نقشه‌کشی صنعتی (که نمی‌فهمم به آی‌تی چه ربطی داره) دارم. بگذریم…

قبلش بگم که با توجه به نتایج درخشان کنکور (که مسئولیت‌ش رو کاملا به گردن می‌گیرم ولی خوب… چه فایده!) مهندسی آی‌تی پردیس شریف قبول شدم (و در غیر این صورت ریاضی بهشتی) و از نتیجه‌ش تا حدی راضیم. (منطقیه که ۱۰۰درصد راضی باشم نسبت به رتبه‌م ولی در ادامه می‌گم چرا)

چون یکی از دوستان شریفی بود روز قبل باهاش هماهنگ کردم و صبح هم ایشون دانشکده‌ی ریاضی رو به من نشون دادن. (یک‌سری از کلاس‌هامون توی پردیس‌های دانشکده‌ی ریاضی برگزار می‌شه و یک‌سری دیگه هم توی ساختمون مکانیک ۲ که بیرون دانشگاه (کوچه بقلی!) و روبروی استخره برگزار می‌شه) و تا ساعت ۸:۳۰ توی کلاس ادبیات بودم.

دوست عزیز لطف کردن و بعدش برای من تور شریف گذاشتن و تقریبا از همه‌ی دانشکده‌ها بازدید کردیم و یک‌سری ترفند که در طی سه سال بهش رسیده بودن رو به من منتقل کردند. مثلا نیم‌طبقه‌ی دانشکده‌ی مهندسی شیمی یا مثلا اتاق مطالعه‌ی گروهی دانشکده‌ی مکانیک و «الف. صفر» که روبروی ورودی سالن آزمون‌هاست و (احتمالا) خودتون بتونید حدس بزنید چیه! (به آزمون و اتفاقاتی که در حین و پس از آزمون برای بعضی‌ها میوفته مربوطه!) و جاهای دیگه و داستان این‌که ساختمون دانشکده‌ی کامپیوتر رو در واقع وزارت نفت برای دانشجوهای نفت ساخته ولی کامپیوتری‌ها پیچوندنش :)

و بعد از اون هم رفتیم سراغ کانون یاریگران که در زمینه‌ی آموزش به مناطق محروم (توی تهران) فعالیت می‌کنه و خوش گذشت. و یه مدتی هم توی اتاق اون‌ها بودیم (توی ساختمونی که اسم‌ش رو یادم نمیاد ولی مخصوص کارهای فوق برنامه‌ی شریفه) و همین تقریبا.

بحث اصلی‌ای که این‌جا می‌خواستم بکنم یه‌جور «نژاد پرستی» توی سیستم اداری و توی نگاه دانشجوهاست که البته اگر معلوم بشه پردیسی هستید. ینی دانشجوهای پردیس تمایلی ندارند که دیگران بدونند که اون‌ها پردیسی هستن و یه حس متقابل منفی هم ایجاد می‌شه که دانشجوهای دیگه نظرشون نسبت به پردیسی‌ها منفی می‌شه.

یه بخشی از این قضیه به دانشگاه بر می‌گرده البته. حالا چون پردیسی‌ها رتبه‌شون کم‌تر شده مشکلی نداره که کلاس‌هاشون جدا باشه. ولی نه این‌که کلا از سیستم‌های دیگه دانشگاه جدا باشن! مثلا امروز تا حدودی به این نتیجه رسیدم (چون درست پرس و جو نکردم) که دانشجوهای آی‌تی پردیس نمی‌تونن از امکانات ساختمون کامپیوتر (مثل سایت) استفاده کنن و این قضیه حس جالبی به من نداد.

ینی این بد نیست که کلاس‌های «پردیس آی‌تی» از کلاس‌های دوره‌ی روزانه جدا باشه (البته چک کردم و استادهای ما یکین و از نظر محتوای آموزشی فرقی نداره) ولی این بده که دانشجوها کلا به دو دسته‌ی پردیس و روزانه تقسیم بشن و پردیسی‌ها هم نتونن از همه‌ی امکانات دانشگاه استفاده کنن.

امروز تنها جایی که من تونستم بمونم و یه ذره به کارام برسم کتابخونه بود که اون هم (مثل تقریبا همه‌ی سالن‌های دیگه دانشگاه) به شدت گرم و اعصاب‌خوردکن بود. و خوب این هم حس چندان خوبی بهم نداد.

در نهایت این که شریف داره با قیمت نه چندان کمی دانشجو تحت عنوان پردیس می‌گیره من به شخصه انتظار دارم که بتونم از امکانات دانشگاه استفاده کنم و جزو دسته‌بندی «کامپیوتر» قرار بگیرم نه دسته‌بندی «پردیس»

در نهایت دوستان روزانه حرف‌هایی می‌زنن مثل این‌که «پردیسی‌ها لیاقت چنین دانشگاهی رو ندارن» و جواب من به این قضیه اینه که من (و احتمالا دوستان دیگه) نتونستیم لیاقت خودمون رو توی کنکور ثابت کنیم و بجاش با پرداخت هزینه داریم چنین کاری می‌کنیم. اون هم نه در شرایطی که رتبه‌ی ۲۰۰هزار باشیم و بیایم این‌جا.

پی‌نوشت: حرف‌هام یه درصدی‌ش بخاطر خسته‌کننده بودن اون ۶ ساعت بود حتی با وجود تور شریف که دوست عزیز برام گذاشته بودن :) در کل مهم اینه که هدف من از دانشگاه رفتن چی باشه و اگر هدف سطح علمی دانشگاه باشه به این هدف رسیدم. ولی در کل از «در اقلیت قرار گرفتن» زیاد خوشم نمیاد. و چندباری بدم نیومد که ریاضی بهشتی می‌خوندم ولی این شرایط رو تجربه نمی‌کردم.

در نهایت دو حالت داره: در طی این احتمالا ۴ سال خاطرات چندان خوبی نخواهم داشت ولی پایه‌های خوبی برای پیشرفت خواهم داشت یا این‌که هم پایه‌های خوب خواهم داشت و هم خاطرات خوب.

کلیدها

یکی از حرف‌هایی که آقای رزمی خیلی تکرار می‌کردن این بود که (البته این چیزیه که من یادم مونده)

کتاب بخونید. چون توی کتاب‌ها کلیدهایی پیدا می‌کنید که جواب سوال‌هاتونه.

و همین‌طور روی این موضوع تاکید داشتن که. (البته این قضیه بحث برانگیزه ولی از نظر من منطقیه)

انسان فیلم نمی‌بینه.

این چندروزه خیلی با خودم درگیری داشتم. معمولا این درگیری‌ها بعد از دیدن یک فیلم اتفاق میوفته و دلایل‌ش معمولا نامعلومه. این بلا سر فیلم‌هایی بر سر من اومده که لزوما شاخص هم نبودن: The Perks of Being a Wallflower، Silver Lining Playbook، هیس و جدیدا هم Book Thief، Divergent و The Fault in Our Stars.

نتیجه‌ای که من دیشب بهش رسیدم این بود که این کلید‌ها توی فیلم‌ها و (احتمالا) موسیقی‌ها هم پیدا می‌شن ولی خیلی خیلی سخت‌تر. در واقع این نتیجه تجربی بود: من یک کلید مشترک توی Silver Lining Playbook، هیس و The Perks پیدا کردم. البته با تلاش خیلی زیاد. ینی قبلا هم سعی کرده بودم کلید‌هایی پیدا کنم ولی درک الانم اینه که اون کلیدها نسبت به کلیدی که دیشب کشف شد خیلی سطحی بودن.

مشکل فیلم و موسیقی اینه که با توجه به ترکیب موسیقی، واژه‌ها و تصویرها کلیدها توشون خیلی پیچیده‌تر و در عمق‌تر هستند نسبت به کتاب که واژه‌ها تنها راه ارتباطی توشه.

کلیدی که من دیشب بهش رسیدم (و در واقع دیشب به روشنایی رسیدم :) ) جنگ با گذشته (با این که ۱۸ سالمه!) بود. گذشته و اشتباهات خودم رو نمی‌تونستم قبول کنم و این به عامل تخریب کننده تبدیل شده بود. عاملی که همیشه باهاش در جنگ بودم و نمی‌تونستم پیروز بشم. دیشب در نهایت این قضیه رو قبول کردم و جنگ تموم شد. نه به این راحتی‌ای که دارم بیان‌ش می‌کنم ولی تموم شد.

الان هم حس بهتری دارم نسبت به روزهای گذشته :)

artwork

پادکست نیو فولدر، شماره صفرم: تفکر انتقادی

خیلی وقت بود می‌خواستم پادکست بسازم، خیلی وقت بود می‌خواستم راجع به تفکر انتقادی بنویسم. حالا این دوتا رو گذاشتم کنار همدیگه و یه پادکست در برای تفکر انتقادی ساختم. اسم پادکست نیو فولدره چون ایده‌ای نداشتم که چه اسمی بزارم بنابراین اسم پیش‌فرض باقی موند و اگر اسم بهتری پیدا نشه (به ذهنم نرسه یا کسی به ذهنم نرسونه :) ) با همین اسم پادکست رو ادامه می‌دم.

خیلی خوشحال می‌شدم اگه مهدی هم میومد ولی…

این جزو اولین تجربه‌های پادکست منه. با تشکر از جادی که پادکست رو قبلش شنید و نظراتش رو گفت خوشحال می‌شم که شما هم بعد از شنیدن پادکست نظراتتون رو بگید و اگر مشکلی بود به بزرگی خودتون ببخشید :)

 

دانلود پادکست

فید پادکست

ویکی‌پدیا تفکر رو این‌جوری تعریف می‌کنه:

«تفکر، عملی ذهنی است و زمانی مطرح می‌گردد که انسان با مسئله‌ای مواجه‌است و خواستار حل آن است. در این هنگام در ذهن، تلاشی برای حل مسئله آغاز می‌گردد که این تلاش ذهنی را، تفکر می‌نامند. فعالیت برای حل مسئله، از مراحلی تشکیل شده‌است که از تعریف مسئله به طور شفاف، روشن و ملموس، آغاز می‌گردد و با پیدا کردن راه حل‌هایی برای حل مسئله ادامه می‌یابد و با به کارگیریِ عملی بهترین راه حل و یافتن جواب نهایی به پایان می‌رسد.»

چیزی که من میخوام بگم اینه که خیلی وقتا ما به چیزایی بر می‌خوریم، یه چیزایی بهمون می‌گن و ما میشنویم و بدون این‌که راجع بهشون فکر کنیم می‌پذیریمشون و توی ذهن‌مون جزو دسته‌بندی «حقایق» قرارشون می‌دیم. گاهی هم راجع بهشون فکر می‌کنیم و سعی می‌کنیم تجزیه تحلیل‌شون کنیم و در نهایت با اطلاعات ناقصی که داریم توی تحلیل مساله شکست می‌خوریم و بازم می‌پذیریم‌شون.

اولین دلیل این قضیه خیلی خیلی خیلی واضحه: تنبلی. اصولا ما آدم‌ها زیاد علاقه‌ای به کار زیاد نداریم، راه آسون‌تر رو انخاب می‌کنیم و در جهت کار کمتر هم تلاش می‌کنیم. ما برنامه‌نویس‌ها هم که نمونه‌ی بارز این مساله هستیم: حوصله‌ی گشتن دنبال فایل‌های تکراری رو نداریم: برنامه‌ش رو می‌نویسیم. حوصله نداریم تو محیط متنی تایپ کنیم: GUI میسازیم. حوصله نداریم فایل‌هامون رو با فلش جابجا کنیم: Cloud Storage درست می‌کنیم :)

در مورد تفکر هم داستان تقریبا همینه. ماها حوصله‌ی فکر کردن نداریم. چرا؟ چون تفکر فرآیند بسیار انرژی بریه. شما باید اطلاعاتی که دریافت می‌کنید رو با کلی اطلاعات و حقایق و منطق و احساس و اخلاق دیگه مقایسه کنید و اطلاعات جدید رو تجزیه تحلیل کنید و نکته‌های ریزش و زیر‌آبی‌های منطقی نویسنده رو پیدا کنید و استدلال‌هاش رو بررسی کنید تا بلکه به یه حقیقت جدید برسید یا این‌که یه بخشی از اطلاعات دریافتی رو به دلایل منطقی بریزید دور. تازه تو تفکر انتقادی کار سخت‌تره. حالا توضیح می‌دم.

دومین دلیل‌ش هم اینه که این سوال پیش میاد که خوب اصلا چرا باید فکر کنیم؟ متاسفانه این سوال رو نه من و نه (احتمالا) فرد دیگه‌ای بتونه جواب بده. این یه مساله‌ی شخصیه. مثل این‌که چرا باید غذا بخوریم یا بریم دستشویی. فکر کردن هم نیازیه که ما داریم. یک‌سری تفکرات‌شون رو می‌برن سمت مسائل (احتمالا بی‌اهمیتی) مثل فوتبال و دعوای بین اپل و گوگل و به قول جادی هسته‌ی CPU یه گوشی و یک‌سری دیگه هم سر سیاست و اقتصاد و دین و کلی مساله‌ی دیگه فقط به صورت سطحی بحث می‌کنن و بعضیا هم مثل من یه چیز بینابین :) البته من سعی می‌کنم اگر جایی بحث می‌کنم سطحی نباشه و مطالعه‌ای داشته باشم روی مبحث. بگذریم.

به همون دلایلی که گفتم و احتمالا دلایل دیگه‌ای که الان به ذهنم نمی‌رسه مردم علاقه‌ای به فکر کردن ندارن. اثبات‌ش هم کلی استاتوس و شایعه‌ی مسخره‌ست که توی فیسبوک منتشر می‌شه و من وقتی مقاله‌های گمانه که تلاش می‌کنه با آگاهی دادن به مردم جلوی این شایعات رو بگیره رو می‌خونم گاهی خندم می‌گیره از این شایعه‌ها و خرافات مسخره. راجع به خرافات هم انشاالله بعدا بحث می‌کنم.

خوب این‌همه حرف زدم راجع به تفکر حالا بریم سراغ بحث اصلی: تفکر انتقادی. به نظرم بهتره بحث رو با نقل قول شروع کنم. احتمالا این نقل قول در نهایت چکیده‌ی حرفهای من هم هست: کافه تو وبلاگش می‌نویسه

«منظور از نگرش انتقادی این نیست که یک چوب دستمان بگیریم و دنبال کسانی بیوفتیم که از عقایدشان خوشمان نمی اید یا به کسانی که ایده‏ای را مطرح میکنند توهین کنیم. نگرش انتقادی کارش مقایسه و سبک سنگین کردن دیدگاه‏های مختلف است، کارش این است که تنها به یک منبع خاص برای درک و فهمیدن بسنده نکند. کارش این است که جای دنباله روی انتخابهای مختلف را بسنجد و بهترینش را انتخاب کند. کارش این است که چیزهایی که مسلم و بدیهی فرض میشوند را زیر سوال ببرد. خلاصه کارش گیر دادن و رو مخ بودن است.

واضح است که این کارها جرات میخواهد. میل ناخوداگاه ما، انچه سرشت و طبیعت ما دیکته میکند، همرنگ شدن با جماعت و تبعیت کورکورانه است. خب روشن است که خلاف جریان شنا کردن و زیر سوال بردن بدیهیات جرات میخواهد.

کانت جزوه کوچکی دارد به اسم روشنگری چیست؟ در این جزوه کانت میگوید «جرات دانستن داشته باش این است شعار روشنگری». دانستن مستلزم همه ان چیزهایی است که در بالا گفتم و صد البته این چیزها جرات میخواهد. به نظر من شروع روشنفکری از همینجاست که کانت میگوید. از انجا که کسی جرات دانستن پیدا کند. یکی از اجداد روشنفکرمان در گله انسانها را در نظر بگیرید که متوجه میشود شرایط عوض شده و دیگر نیازی به زندگی گله وار نیست، میشود مستقل فکر کرد، فهمید و تصمیم گرفت. کانت همان است.»

پیشنهاد می‌کنم اون مقاله‌ی کافه رو حتما بخونید. همین‌طور جزوه‌ی روشنگری کانت رو می‌تونید از این‌جا دانلود کنید.

خیلی چیزا هست که هر روزه ما می‌شنویم و بدون پردازش قبول‌شون می‌کنیم. چون دوست دارم بیش‌تر از یه شماره پادکست بدم مثال دقیق نمی‌زنم! مثلا اطلاعات ناقص راجع به خوب یا بد بودن فلان کشور گرفته تا حتی قبول کردن این قضیه که دنیا به دو بخش خوب و بد تقسیم می‌شه و هرکی که از یه بخش قسمتی که من فکر می‌کنم بده حمایت کنه، پس طرفدار آدم بداست و خودش هم آدم بدیه.

یا مباحث پایه‌ای تر مثل مباحث دینی. این که «از بیش از یک منبع موضوع رو بررسی کنیم» خیلی توی مطالعات دین کمک می‌کنه. متاسفانه دین هم یه جور خط قرمزه بنابراین پیشنهاد می‌کنم مقاله‌ی سه کلید حقوق بشر در اسلام از وبلاگ عادل شجاعی و اگه به این‌جور مسائل علاقه‌مندید، نوشته‌ّهای آقای قابل و دیگر روشنفکرهای دینی رو مطالعه کنید.

سرفیس: فن، گرما، کارایی

همونطور که احتمالا می‌دونید، من حدود یک ماه پیش «سرفیس پرو ۳» خریدم.

البته به زودی یک بررسی کامل از اون رو در یک پزشک منتشر خواهم کرد، ولی فعلن قصد دارم در مورد اتفاقات جالبی که در مورد فن، گرما و کارایی این دستگاه اتفاق می‌افته صحبت کنم.

سرفیس پروی ۳ نازک‌ترین دستگاه دارای پردازنده‌ی Intel Core هست که تا به امروز ساخته شده. مایکروسافت گفته که فن موجود در این دستگاه ۳۰ درصد از هر فن دیگری در بازار بهتره، و اختصاصاً برای این دستگاه طراحی شده.

خب، نکته‌ی نخست این که این دستگاه در حالت عادی و کارهای سبک، بدون فن به نظر می‌رسه. نمی‌دونم در اون لحظات فن در حال چرخشه یا نه. ولی حتا در یک اتاق ساکت هم هیچ صدایی از دستگاه شنیده نمی‌شه.

اما در کارهای سنگین، مانند برنامه‌نویسی، گیم یا مولتی‌تسکینگ زیاد، صدای فن دستگاه شنیده می‌شه، مثل اولترابوک‌ها.

اما نکته‌ی دوم، که به نظرم عجیب و جالبه، رفتار سرفیس در شرایط کار سنگینه.

ابتدا باید معنای Throttling را بدونید. Throttling یعنی کم کردن سرعت پردازنده برای کاهش دما. بسیاری از دستگاه‌های نازک مجبورند برای حفاظت از خود چنین کاری انجام بدن. حتا آیفون و آی‌پد ایر.

نمودار زیر رو ببینید:

schart1

دستگاه ابتدا با سرعت حداکثر (۲.۶ گیگاهرتز) برای یکی دو دقیقه کار می‌کنه، دمای پردازنده به ۹۰ درجه می‌رسه، سپس سرعت پردازنده شروع به کاهش می‌کنه؛ و در پایان پردازنده در حدود دمای ۶۰-۶۵ درجه ثابت می‌شه.

حالا، یک بار دیگر این تست را در حالتی از سرفیس گرفتم که در جریان هوای کولر (آبی) قرار داشت:

schart2

این بار، دمای پردازنده تا ۹۰ می‌ره، بعد تا حدود ۷۰ پایین میاد و در ادامه در حدود ۷۵ درجه ثابت می‌شه، و البته مدت بیشتری در سرعت بیشینه می‌مونه.

این تست ثابت می‌کنه که چیزی که در سرفیس باعث Throttle شدن پردازنده می‌شود، خود پردازنده نیست. بلکه دمای چیز دیگری در دستگاه (شاید دمای کلی مجموعه؟) باعث این اتفاق می‌شه. به همین دلیله که جریان باد باعث خنک شدن بدنه‌ی دستگاه شده، و دستگاه به پردازنده اجازه می‌ده که در سرعت‌های بالاتر باقی بمونه.

البته در زمان اجرای این دو تست، اتاق من گرم بود (حدس می‌زنم سی و خورده‌ای درجه) و متوجه شدم که کارایی سرفیس در اتاق خنک بهتر است!

توجه کنید که منظورم از «کارایی»، کارایی در تست‌ها، یا مثلن یک بازی سنگین است. در عملکرد واقعی (جز بازی‌های نسبتاً سنگین پی‌سی، و هنگام رندر شدن یک فیلم) دستگاه به طور مداوم در حال استفاده‌ی کامل از پردازنده و گرافیک باقی نمی‌ماند، و چنین اتفاقاتی رخ نمی‌دهد.

افراد دیگری هم به نتایج مشابهی رسیدن، و حتا متوجه شدن که با یک فن کوچک USB، میشه از Throttling تقریباً جلوگیری کرد و دستگاه را در سرعت‌های بالا نگه داشت!

از موارد دیگری که ظاهراً روی کارایی در این تست‌ها تأثیر می‌ذاره، کم کردن ولتاژ پردازنده هست، البته تا جایی که دستگاه تحمل داشته باشه و سیستم ناپایدار نشه.

نمی‌دونم این کار خطرناکه یا نه. به هر حال، تصمیم گرفتم فعلن در این مورد ننویسم. (هر چند تست‌ها را انجام داده بودم و حتا این قسمت رو تقریبن نوشته بودم!)

به طور خلاصه، تقریباً هیچ نتیجه‌ای نمیشه از تست‌های من گرفت :) چون در استفاده‌ی واقعی از دستگاه شرایط فرق می‌کنه. به جز دو حالت خاص:

۱- اگر زیاد تدوین فیلم انجام می‌دین، زمان رندر شدن فیلم روی این دستگاه بالا خواهد بود. بهتره رندر رو روی یه دستگاه قدرتمندتر انجام بدین.

۲- در هنگام گیم، سرفیس پروی ۲ از ۳ بهتر عمل می‌کنه. با این حال، اگه گیمر حرفه‌ای هستین، منطقاً باید یه دستگاه با گرافیک غیر اینتل بخرید.

اما اگر مثل من در کنار کارهای خودتون، «گاهی» بازی می‌کنید، و می‌تونید به 30fps یا شاید کمتر، 720p، low detail و بازی‌های یه کم قدیمی‌تر قناعت کنید، سرفیس پروی ۳ دستگاه مناسبیه. اگر یک فن کوچیک USB هم براش بخرید، چه بهتر :)

WP_20140821_005

سفرنامه‌ی اردوی سی‌سخت

پی‌نوشت: این اولین تلاش من برای نوشتن یه سفرنامه‌ست. سعیمو کردم که چیزایی که یادم مونده رو بنویسم. و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اصلا بلد نیستم یه چیز خیلی قشنگ رو توصیف کنم. (حالا خودتون می‌خونید) ولی سفر خیلی خوبی بود. با تشکر از آقای رضاقلی، آقای رئیس‌جعفری که مدیر اجرایی اردو بودن و دوستانی که در طی سفر و مخصوصا آخرش توی بازی‌های پشت اتوبوس :) آشنا شدم:

مؤسسه دین و اقتصاد یه اردوی تحقیقاتی برای دانشجوهای اقتصاد گذاشته بود و من هم با این‌که دانشجو نیستم ولی به دلایلی توی این اردو بودم و تصمیم گرفتم که به بهانه‌ی تمرین نوشتن هم که شده یه سفرنامه از این اردو بنویسم.

سه‌شنبه ساعت ۵ بعد از ظهر قرار بود اتوبوس از مکان مؤسسه حرکت کنه به سمت اصفهان. ولی مثل همه‌ی برنامه‌ریزی‌های دقیقی که توی کشور انجام می‌شه حدود ساعت شیش و نیم حرکت کردیم. قرار بود که اتوبوس در طول سفر با ما باشه (البته این رو بعدا فهمیدیم) و برای همین هم مشکلی توی حمل ساک‌هامون نداشتیم. البته بهمون گفته شده بود که زیاد وسایل نیاریم ولی وقتی قراره با خانواده سفر کنیم «سبک» هم معنی‌ش یه ذره عوض می‌شه.

در طول راه تا اصفهان با آقای رضاقلی و «نوبلیست»‌های فیزیک ینی آقای پرهیزکار و همسرشون و عبدالحمید بنی‌هاشمی (پسردایی من) و دانشجوهای علوم انسانی در مورد تفاوت‌های روش پیشرفت علم توی علوم انسانی و فیزیک (که البته نوبلیست‌ها و (احتمالا) آقای رضاقلی معتقد بودن که همه‌ی علوم تجربی یه شاخه‌ای از فیزیک هستن) و این‌که آیا اصلا تفاوتی دارند بحث می‌کردیم که با توجه به موضوع بحث، بحث شاخه شاخه شد و روی کلی مبحث دیگه هم بحث کردیم. مثلا ارزش تجربه روی قوائد فیزیک. (البته این نکته رو هم عرض کنم که چیزهایی که نقل می‌کنم چیزهایی که من از حرف‌های این دوستان برداشت کردم و واژه‌به‌واژه‌ی حرف‌هاشون نیست.)

آقای پرهیزکار معتقد بودند که تئوری فیزیک انقدر قوی و پایه‌ای هست که تجربه توش بی ارزشه و تقریبا هر چیزی که از طریق تئوری اثبات بشه این‌قدر قابل اتکا هست که بشه بدون اثبات تجربی اون رو به کار  گرفت. و آقای رضاقلی هم به شدت با این موضوع مخالف بودن و در نهایت هم به آقای پرهیزکار (و فیزیکی‌ها) فرصت تحقیقاتی داده شد برای بحث‌های بیشتر در آینده.

یکی دیگه از بحث‌های جانبی این بود که توی علوم انسانی یک‌سری از پارامترها رو نمی‌شه کمی کرد. آقای رضاقلی این مثال رو زدن که طبق گزارش بانک جهانی با توجه به فسادی که بانک مرکزی داره تا الان باید ورشکسته می‌شد مثل کشورهای آمریکای جنوبی که با یک دهم فساد ورشکسته شدن و دلیلی ورشکسته نشدن بانک مرکزی رو اعتماد ما به بانک اعلام کرده. حالا شما اگه می‌تونه «اعتماد» رو کمی کن :) البته من کامل توی بحث‌ها نبودم و این حرف‌ها بخش خیلی کمی از حرف‌هایی بود که زده شد. ولی چه می‌شه کرد!

توی مجتمع مارال نماز خوندیم و شام خوردیم و حدود ۱۲ شب هم به اصفهان رسیدیم.

شب رو توی خونه‌ی پدری دکتر عاملی گذروندیم که گفته می‌شد که ۴۰۰ ساله که داره توش عزاداری برگزار می‌شه. معماری خونه قدیمی بود (که البته بازسازی شده بود) و چندتا اتاق تو در تو داشت و یه خرگوش و چندتایی مرغ و خروس که انگار میانه‌ی خوبی با هم نداشتن چون پرهایی قسمت‌هایی از بدن‌شون کنده شده بود و زخمی شده بودن.

شب رو توی حیاط خوابیدیم و خرگوشه اونایی که روی زمین خوابیده بودن رو چندباری لگد کرده و البته آقای وحید گفتن که آقای رضاقلی هم بعد از این‌که چند باری خرگوشه بهشون لگد زده پرتش کردن اون ور :) و من روی سکو خوابیدم و چندباری هم از ترس سقوط بیدار شدم.

صبح هم قرار بود صبحانه رو با نون محلی بخوریم و یکی از دوستان که متاسفانه اسم‌شون یادم نیست هم زحمت کشیده بودن و شب قبل‌ش تا دیروقت مشغول پختن نون بودن ولی با نون سنگک صبحانه خوردیم و بعدش هم دکتر رنانی سخنرانی کوتاهی برامون کردن و بعدش هم بعد از خداحافظی به سمت سمیرم حرکت کردیم. WP_20140820_002 آخرین صحنه‌ی جالبی هم که توی خونه‌ی پدری دکتر عاملی دیدم این بود که مرغ و خروس‌ها رو آزاد بودن و سعی می‌کردن خودشون رو خاک کنن :)

به رشته‌کوه‌های زاگرس که رسیدیم (و آنتن‌دهی ایرانسل تقریبا از بین رفت) آقای رضاقلی در مورد زیست‌بوم ایران و شرایط محیطی و تاثیرش روی تمدن ما صحبت کردند. در واقع هدف این سفر بررسی مطالعاتی بود که توی کلاس‌ها با دانشجوهاشون داشتن ولی برای ما که در جریان نبودیم خلاصه‌ای از این مقاله رو برامون بازگو کردن (پیشنهاد می‌کنم قبل از این‌که ادامه‌ی این نوشته رو بخونید، اون مقاله رو بخونید) و چندین بار این نکته رو گفتن که دلیل این‌که شرایط ما داره تغییر می‌کنه و زندگی برای مردم داره راحت‌تر می‌شه وجود نفته و جامعه‌ی ایرانی برای پیش‌رفت تقریبا هیچ تلاشی نکرده (ینی وجود نفت چیز چندان خوبی هم نیست) WP_20140820_006 توی سمیرم توقف خاصی نداشتیم و به سمت روستای پادنا حرکت کردیم و خودمون طبیعت خشن زاگرس رو دیدم که تقریبا بدون وجود نفت (که نتیجش می‌شه وجود برق و گاز و امکان کندن چاه و شخم‌زدن زمین و بالا آوردن آب) کشاورزی توی اکثر این مناطق غیر ممکنه و در واقع برای همینه که در دوران قدیم زندگی ۵۰ درصد جمعیت ایران به شکل ایلی بوده.

بعد از رسیدن (و گذشتن از پادنا) به یه روستایی (که اسم‌ش یادم نیست) رفتیم و از اون‌جا پیاده به سمت چادر عشایر راه افتادیم.

WP_20140820_14_16_07_Pro

به ما گفته بودن این مسیر یک کیلومتره ولی بعدش متوجه شدیم که دو کیلومتر تا سد راه داریم و از اون‌جا هم کلی راه تا توقف‌گاه عشایر راهه و بقیه‌ی راه رو با نیسان (که بازم نتیجه‌ی وجود نفته) رفتیم و بسیار هم خطرناک بود چون توی شیب افقی تند می‌رفت و امکان چپ کردن و سقوط (و احتمالا مرگ) زیاد بود.

آقای پرهیزکار محسابه کردن که توی شیب ۱۲ درجه با جمعیتی که سوار نیسان بودیم (۱۸ نفر پشت و ۳ نفر جلو) اگه بیش‌تر از ۲۰ کیلومتر در ساعت حرکت می‌کردیم احتمال سقوط‌مون خیلی زیاد بود (این اعدادیه که یادم مونده. اگر غلطه بگید که ویرایش‌ش کنم)

چیزی که ما از شرایط زندگی عشایر دیدیم با چیزی که توی کتاب اجتماعی سال سوم نوشته شده بود فرق داشت. دیگه سیاه‌چادر نداشتن و از چادرهای برزرنتی (به گفته‌ی آقای رضاقلی آمریکایی) استفاده می‌کردند. زندگی‌شون هم به صورت جمعیتی نبود و ما توی مساحت زیاد دو یا سه تا خانواده رو دیدیم. یک‌سری خونه‌ی آجری با سقف کاذب!ساخته‌شده از علف خشک هم بود که اون‌جا از ما پذیرایی کردن.

اجاق گازی هم داشتن (باز هم از نتایج نفت) ولی بازم شرایط زندگی‌شون بسیار سخت‌تر از چیزی بود که ما توی شهر داریم. (سوالی که این‌جا پیش میاد اینه که در شرایط فعلی که نفت داریم و امکان پیش‌رفت هم هست آیا تحمل‌کردن چنین دردسری لازمه یا نه؟ این رو جامعه‌شناس‌ها و اقتصاددان‌ها باید جواب بدن و بحث‌ش خیلی پیچیده‌ست)

WP_20140820_16_24_16_Pro

ولی این‌ها هنوز هم طی یک مسافرت (به تخمین خودم) حدودا ۲۰ روزه از اواسط شهریور که هوا کم‌کم سرد می‌شه به سمت بوشهر کوچ می‌کنن (طبق چیزی که من شنیدم وسایل و زن و بچه‌ها با نیسان مهاجرت می‌کنن ولی یک‌سری‌شون همراه دام به پیاده کوچ می‌کنن) و اواسط اردیبهشت هم برمیگردند. این در شرایطیه که بچه‌های شهری (از جمله خودم) دنبال لایک فیسبوک و اینترنت پرسرعت و کلی چیز دیگه هسند. (باز هم مطمئن نیستم که این چیز خوب یا بدی باشه که شرایط ما با اونا فرق می‌کنه) و در همین شرایط هم اون خانواده‌ای که از ما پذیرایی کردند یکی از بچه‌هاشون داشت لیسانس می‌خوند.

ناهار خورشت قیمه (با گوشت تازه) بود و دست‌پخت خودشون بود و بعدش هم بعد از این‌که یک‌سری از محصولات‌شون رو خریدیم (به نیت کمک و به امید کیفیت خوب :) ) مثل کشک و عسل (که بعدا آقای رضاقلی گفتند که چون عسل کوهستانه باید سفت باشه و اگر سفت نیست (که سفت هم نبود!) احتمالا مثل همه‌ی عسل‌های دیگه آب‌شکر هم به زنبوره دادن خورده ولی بازهم خوشمزه بود).

WP_20140820_16_12_56_Pro2

بعد از ناهار هم دوباره با نیسان (و با همون سرعت قبلی) برگشتیم جایی که اتوبوس پارک کرده بود. توی پیچ و خم‌های ارتفاعی که نیسانه با سرعت طی می‌کرد ما تجربه‌ای ترسناک‌تر از بزرگ‌ترین ترن‌های هوایی دنیا رو تجربه کردیم و به جرئت می‌شه گفت ما به کمک متعادل کردن وزن و جمع شدن به سمت امن‌تر نیسان توی هر پیچ جون خودمون رو نجات دادیم :)

با توجه به این‌که این نیسان گوسفند حمل می‌کرده قبلا و گوسفند‌ها هم نمی‌تونستن به سرعت زیاد اعتراض کنن راننده به این سرعت عادت کرده و ما هرچی داد می‌زدیم «آقا یواش‌تر!» راننده بیخیال نمی‌شد که نمی‌شد.

از سمت پادنا به سمت سی‌سخت یه جاده‌ی ۷۰ کیلومتری خاکی به سمت سی‌سخت هست که (با پول نفت!) برای عشایر ساخته شده و چون خاکی و خطرناک بود نتونستیم از اون به سی‌سخت بریم و برای همین مسیر ۲۰۰ کیلومتری سمیرم – یاسوج – سی‌خت رو طی کردیم که تا شب طول کشید و اون شب و شب بعدی رو توی مجتمع دنا (متشکل از پنج‌تا سویت و تاب  سرسره :) ) گذروندیم.

WP_20140822_001

حدود ۴۰ نفر توی ۳ تا سوییت خوابیدیم (۸ نفر توی پشت‌بوم خوابیدن :) ) و به شکل mp3 شب رو سر کردیم. فردا صبح به سمت یکی از آبشارهای زاگرس (که اسم‌ش یادم نیست) حرکت کردیم و طی یک مسیری شبیه چالوس به اون رسیدیم.

این مسیر یکی از زیبا‌ترین چیزهایی بود که من دیده‌بودم. یک نمای وسیع از رشته‌کوه زاگرس که انگار تا افق ادامه پیدا می‌کرد و ترکیب‌ش با آسمان آبی و جنگل نیمه‌سبز. (تقریبا از این‌جا به بعد سفرمون جنبه‌ی تحقیقاتی نداشت و بیش‌تر تفریحی بود)

WP_20140821_005

WP_20140821_10_13_16_Pro WP_20140821_10_32_16_Pro WP_20140821_10_44_20_Pro2

دیگران آب‌تنی کردن و منم در امتداد آب رفتم جلو (کوه‌نوردی در واقع) تا به آبشار بزرگ‌تر رسیدم و چون کسی نبود که عکس بندازه نتیج‌ش شد چندتا سلفی که از شدت بد بودن ترجیح دادن این‌جا قرار ندمش و بعد از مسیر آبشار هم برگشتم و یه مسیر رو ادامه دادم تا جایی که یه ذره خطرناک بود و به چندتا عکس از ارتفاع بسنده کردم و برگشتم.

WP_20140821_11_20_27_Pro

WP_20140821_11_29_52_Pro2 WP_20140821_11_24_44_Pro2

از آبشار که برگشتیم توی رستوران نزدیک اقامتگاه‌مون ناهار خوردیم (که تقریبا مجبور شدیم خودمون همه‌ی کارای سفره‌ش رو بکنیم. حتی کارمون به توی آشپزخونه‌ی رستوران هم کشید) و بعد از استراحت، یکی از بهترین اتفاق‌های سفر برام افتاد: بعد از دو روز تونستم دوش بگیرم و خیلی حس خوبی هم بهم دست داد.

بعد از اون رفتیم سمت گردنه‌ی بیژن و توی راه آقای پرهیزکار سازدهنی زدند و بعدش هم اتفاقاتی افتاد که بماند :) موقع برگشتن هم سعی کردیم شعر دسته‌جمعی بخونیم که البته هر شعری که سعی کردیم بخونیم معلوم شد که فقط چند نفر بلدن (حتی مرغ سحر رو خیلی سوتی می‌دادیم).

بعد از شام یک‌سری از دوستان با آقای وحید بحث می‌کردند راجع به مسائل حقوقی و آقای وحید هم حرف‌های جالبی می‌زدند از ریزه‌کاری‌هایی که توی قانون‌گذاری کشورهایی مثل فرانسه رعایت می‌شه.

مثلا این‌که فرانسه کنوانسیون حقوق کودک رو نپذیرفته چون قانونی داره که می‌گه والد حق داره موقع به دنیا آوردن بچه ناشناس بمونه (و پشت تخت بیمارستان‌ش هم می‌نویسن Ms. X مثلا) و این با ماده‌ی ۷ این کنوانسیون تناقض داره. دلیل وجود چنین قانونی سیاست‌های افزایش جمعیت فرانسه‌ست و بچه‌هایی که والدشون ناشناسه رو تحت سرپرستی خانواده‌های دیگه قراره می‌ده و در کنارش یکی از مشتری‌های کشورهاییه که کودک‌هاشون رو می‌فروشن.

حالا اگر این قانون رو ورداره مجبوره که بیش‌تر از اون کشورها خرید کنه و این اصلا خوب نیست. برای همین هم عضو این کنوانسیون نمی‌شه تا زمانی که بتونه فرهنگ‌سازی کنه که اگه بر اثر بی‌احتیاطی هم بچه‌دار شدید این چیز بدی نیست و بهتره بچه‌هاتون رو نگه دارید و (دلیل این قسمت‌ش رو درست متوجه نشدم ولی نقل می‌کنم) بتونه با فروش کودک توی اون کشورها هم مبارزه کنه.

بعد از بحث هم رفتیم سراغ خوردن بلال. در حین خوردن بلال هم آقای رضاقلی و نوبلیست‌ها در مورد این موضوع بحث می‌کردن که توی علوم انسانی نظریه‌هایی که مطرح می‌شن گاهی رد می‌شن و بهبود پیدا می‌کنن و دوباره مطرح می‌شن و سوال‌شون این بود که آیا توی ریاضی هم چنین چیزی داریم؟ مثلا مفهوم حد که تا مدتها خیلی نادقیق بود و بعد از ریاضی‌دان‌ها به این نتیجه رسیدن که باید دقیق‌ش کنن می‌تونه مثالی برای چنین رویدادی باشه یا نه.

نتیجه‌ی بحث این بود که با این‌که چیزی به خاطرشون نرسید ولی ممکنه چنین چیزی توی ریاضی هم باشه و کل جامعه‌ی ریاضی اثباتی رو بپذیرند که اشتباه باشه. (برداشت من از صورت مساله: آیا قضیه‌ی اثبات‌شده‌ای توی ریاضی هست که بعدا نقض شده باشه و دوباره تکمیل شده باشه؟)

شب مراسم شعرخوانی بود (که من چون خیلی خوابم میومد فقط در این حد یادمه که آقای پرهیزکار شعر عقاب رو خوندن) و در نهایت هم به صورت کم‌تر mp3 (چون سویت‌مون رو عوض کردیم و رفتیم یه جای بزرگ‌تر) خوابیدیم و صبح به سمت اصفهان حرکت کردیم.

IMG_3951

توی اصفهان برای ناهار توقف کردیم.

IMG_3955

توی راه برگشت با دوستان پشت اتوبوس چند دست مافیا و پانتومیم بازی کردیم (و خیلی هم خوش گذشت :) ) و توی بازی مافیا هم من (به عنوان Manager بازی) طرف سیاه (The Dark Side) شخصیت آقای پرهیزکار رو (به عنوان یک بازیکن حرفه‌ای) دیدم و حدودا ساعت ۸ شب هم رسیدیم تهران.

پی‌نوشت: بحث‌هایی که شد خیلی بیش‌تر از اینا بود. یک‌سری‌شون به دلیل کمبود حافظه من و یک‌سری‌شون هم به دلایل دیگه نقل نشد. در کل سفر خیلی خوبی بود :)

پی‌نوشت۲: عکس‌ها با گوشی لومیا ۱۰۲۰ (گوشی مادرم) و لومیا ۸۲۰ (خودم!) و دوربین آقای کاظمینی و عبدالحمید گرفته شدن. یک‌سری از عکس‌ها بخاطر محدودیت وردپرس حجم‌شون کم شده. اردو یک عکاس نیمه‌رسمی (داوطلبی :) ) هم داشت که عکس‌هاشون رو نتونستم دسترسی پیدا کنم بهش.

یک‌سری کد و برنامه که براتون فایل‌های تکراری‌تون رو پیدا می‌کنن

ویکی‌پدیا دانشنامه‌ی جالبیه. چند روز پیش یه لیست جالب از کدها و برنامه‌هایی که فایل‌های تکراری رو پیدا می‌کنن پیدا کردم توش. الگوریتم اکثر اینا هش کردن فایل‌ها و مقایسه‌ی هش اونا با همه و در نهایت دسته‌بندی فایل‌ها بر اساس یک‌سان بودن هش.

من از کد پایتون اولی استفاده کردم. ینی بعد از این‌که python رو به دستورات cmd اضافه کردم خیلی راحت فایل پایتون رو توی درایوی که می‌خواستم بررسی بشه کپی کردم و فایل رو اجرا کردم. البته چند ساعتی طول کشید تا یک ترابایت دیتایی که داشتم رو بررسی کنه ولی نتیجش این بود که من ۱۴۶۲۰۵ تا فایل دارم که یک‌سری‌شون با یک‌سری دیگه برابرند.